تبليغاتX
بهاهیت

بهاهیت

و وضع کنونئ

 

 

نقد و بررسی کتاب:

 

جدلهای تاریخی: در آمدی بر تاریخ نگاری معاصر

 

نویسنده: عمادالدین باقی

چاپ سرایی 1383 (با افزوده ها)

 

نقد از کاویان صادق زاده میلانی

 

خواننده: متخصص و غیر متخصص

توصیه  **** (ممتاز)

 

از جمله نویسندگان و نواندیشان ایران معاصر آقای عماد الدین باقی هستند و نقد حاضر بررسی مختصریکی از تالیفات ایشان است. کوتاه سخن باید گفت که کتاب جدلهای تاریخی: در آمدی بر تاریخ نگاری معاصر از جمله کتابهایی است که خواندن آن برای تمام کسانی که علاقه به تاریخ ایران و تحولات فکری درون مرزی دارند لازم و ضروری است.

 

لازم به تذکر است که آقای باقی درجریان انقلاب 1357 و در عنفوان جوانی به عنوان یک فعال و عنصری انقلابی حضور داشتند. خاطرات و یادداشتهای شخصی ایشان از فعالیتهای سیاسی دوره انقلاب در کتاب فرادستان و فرودستان بسیار گیرا و پر محتواست.  در دوره پس از انقلاب نیز با تکمیل درسهای حوزه ای تا حد پایان سطح وابتدای خارج (مرحله حجت الاسلامی) و سپس با اخذ فوق لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه علامه طباطبایی وارد فعالیتهای فکری و فرهنگستانی شدند و علاوه بر ورود به مرحله تبلور فکری در میدان روشنگری اندیشه و بیداری اذهان به فعالیت پرداختند. مقالات و مصاحبه های وارد در کتاب مورد نظر و انتقاد های تند و تیز وارد بر ایشان که در کتاب آورده شده است نیز مربوط به همین دوره از فعالیتهای ایشان است.

 

کتاب به سبکی تالیف شده است که خواندن آن به راحتی و سهولت انجام می گیرد زیرا که برخلاف کارهای سنگین و یکنواخت علوم اجتماعی و تاریخی فرهنگستانی اثری چالشی و پر از رد و بدل نظرها  و نقدهاست.  ولی جالب بودن و گیرایی محتوای کتاب را نباید به معنای ساده بودن آن انگاشت. مقاله ها و نظرات منعکس شده در کتاب به بازنگری بسیاری از داده های تاریخی و فلسفه تاریخ می انجامد و چون بخشهایی از کتاب رد و بدل انتقادها و نقد اندیشه هاست این نقدها مسلسل وار و بی وفقه اند و خواننده نباید از آنها به طور سطحی بگذرد.

 

نزدیک به نیمی از کتاب را سه نشست و مباحثه 4 تن از صاحبنظران تشکیل می دهد. این مباحثه در مورد تاریخ شناسی و تاریخ نگاری انقلاب اسلامی مباحثه ای بسیار خواندنی و ارزشمند است. این سه نشست در نوع خود منحصر به فرد است و شاید کمتر مشابه آن را در فضای فرهنگستای ایران دیده باشیم. چهار صاحبنظر حاضر اسدالله بادامچیان، عماد الدین باقی، صادق زیباکلام و حاتم قادری بودند که از چهار منظر و بینش فکری تاریخ نگاری و فلسفه تاریخ انقلاب اسلامی را بررسی و تحلیل می کردند. سوالهایی که در این نشستها مطرح می شود بسیار بحث انگیز و انتزاعی است. سوال در باره تاریخ شروع انقلاب اسلامی را در نظر بگیرید. آیا انقلاب بهمن 57 ادامه مبارزات مصدق است؟ یا ادامه 30 تیر است؟ یا ادامه مشروطیت است؟ یا هیچیک؟ کدام مولفهء انقلاب اسلامی مهمتر و پر تاثیرتر از بقیه است؟ آیا شخصیت و کاریزم رهبر انقلاب آقای خمینی پر تاثیرترین مولفه بود و چرا؟ و دهها سوال دیگر ریز و درشت که به رونق بحث می افزاید.

 

در بین شرکت کنندگان آقای بادامچیان از دیگر صاحب نظران نظرات تندتری (و شاید افراطی تری) را ارائه می کرد و از لحاظ تاریخ شناسی علمی و آکادمیک کاستی های ایشان و اسطوره سازی ایشان (مثلا از آقای خمینی) محسوس است گرچه در مواردی که بحث داغ می شد وی کمی از کاستیهای نظری خویش را اذعان می کرد. به نظر می رسید که آقای قادری تماس و برخوردی عمیق با مکاتب فلسفه تاریخ فرهنگستانی و غربی داشته است و راحتتر فرضیه ها و اصطلاحات دانشگاهی را به کار می برد. آقایان باقی و زیباکلام نیز از تحلیلهای فرهنگستانی و دانشگاهی بهره می بردند ولی می توان گفت که مجموعا کاربرد ابزار شناخت و تحلیل آکادمیک در بین کارشناسان ایرانی جدی نیست و بقول آقای قادری "لعابی از علم و علمیت" بر آن می زنند و بس.

 

در اینجا یک گریز کوتاه را لازم می دانم. در نگرشی سطحی این کاستی نظری شاید نتیجه دهه ها تلاش برای زدودن هر فکر متاثر از غرب از ذهن ایرانیان باشد.  یعنی در فضائی که پوپر و فوکو و هگل و مارکس همه مسموم و آلت دست استکبار جهانی و امپریالیسم شرق و غرب معرفی می شوند و هر نقل قولی از آنان خطر تکفیر و برچسب غرب زدگی را به دنبال دارد و ممنوع القلم شدن را یدک می کشد عجب نیست که صاحب نظران ما نیز ناچار به همان "لعابی از علمیت" بسنده کنند. ولی حقیقت مطلب پیچیده تر است.  در اصل استفاده از ابزارهای علمی و انتقادی فرهنگستانی در بین صاحبنظران علوم اجتماعی ایرانی رایجتر از دوران پیش از انقلاب شده و در آثار نویسندگان پیش از انقلاب چنین اصطلاحاتی و چنین نقدهایی کمتر به کار برده می شد. این هم شاید یکی از نتایج غیر مستقیم انقلاب بهمن 57 باشد که در دراز مدت موجب آشنایی و گرایش بیش از پیش ایرانیان به فلسفه و روش تحلیل کارشناسان غربی شده باشد. بنابراین فرآیندی که در غرب قرنها به طول انجامید تا از اندیشه خشک و افراطی دینی (مسیحی) قرون وسطایی به اندیشه نوین (مدرن) و سپس به اندیشه فرانوین (پست مدرن) بینجامد در نتیجه انقلاب اسلامی و عواقب خشونت بار آن گروهی از صاحب نظران سیاسی و مذهبی ایران از پیشینه شیعه اصولی همان دگردیسی را در کمتر از سی سال طی کرده اند و به کثرت گرائی دینی و اعتقادی رسیده اند. گرچه کثرت گرایی و آزادی دینی و اندیشه و جامعه مدنی در حال حاضر در ایران اجرا نمی شود ولی حداقل دیگر مفاهیمی بیگانه و دور از ذهن نیستند.

 

برگردیم به معرفی و نقد سلسله بحثهای آغاز کتاب. بحث تاریخ انقلاب و تاریخ نگاری و تاریخ شناسی بهمن 1357 در چند نشست روی هم رفته بحث چالشی و خواندنی بود. نکات جسته و گریخته در این بحث زیاد مطرح شده است و معمولا در چنین نشستهایی در علوم اجتماعی مباحث حاشیه و دور از اصل مطلب محل برخورد صاحبنظران می شود و در این مورد نیز چنین شد.

 

از نکات مهم بحث اول این بود که آقای بادامچیان در اول بحث پذیرفتند که واژه <<انقلاب اسلامی>> به خودی خود اشکال برانگیز است. ایشان می گوید که: "...باید بدانیم که در قرآن یا در احادیث هیچ کلمه ای به عنوان اینکه "انقلبوا" یعنی انقلاب کنید نداریم. اصلا در قرآن کلمه ای که مفهوم انقلاب در معنای امروزی ما را بدهد، نیست...کما اینکه در احادیث هم نیست" (21). این ادعای درست آقای بادامچیان نیازمند یک بحث دقیقتردر دنباله آن بود. پرسشهایی که مطرح می شود این است: انقلاب ایران چه نوع تحول اجتماعی بود؟ آیا انقلابی ضد استعماری بود؟ آیا انقلابی طبقاتی بود؟ آیا حرکت و خیزشی اجتماعی در جهت دموکراسی بود؟ مولفه مذهبی و دینی آن چگونه بر بردار یک حرکت اجتماعی نصب شد؟  اینها سوالهایی است که در بحث به طرزی حاشیه ای و جنبی مطرح می شود ولی آشکار و مستقیم پیگیری نمی شود. اهمیت ماهیت طبقاتی انقلاب بهمن 57 انکار نشدنی است کما اینکه استفاده واژه های مارکسیست چون انقلاب، ضد انقلاب (از اصطلاحات لنین)، استکبارجهانی (لعاب اسلامی بر امپریالیسم و از اصطلاحات کلیدی لنین)، مستکبر(سرمایه دار)، مستضعف (پرولتریا) و کمیته (مقتبس از کمیته های پس از انقلاب اکتبر شوروی) و دیگر اصطلاحات انقلابی بیانگر آن است. و چرا صاحبنظران دِین نظری انقلاب 57 را به اندیشه رادیکال چپ نادیده می گیرند و یا بدون اشاره ای کوتاه از آن می گذرند؟ تطبیق این دو مولفه چگونه و در چه فرآیندی صورت گرفت؟ بازیگران آن کدام رجال فکری و سیاسی بودند و تغذیه فکری انقلاب چگونه صورت گرفت؟ از رسالتهای تاریخ شناس مطرح کردن سوالهایی دشوار و چالشی است و شاید لازم میبود این پرسشها به طرزی جدی تر مطرح میشدند.

 

از بین صاحبنظران غربی شاید پاپر در بحثهای مربوط به تاریخ شناسی مطرحتر و شناخته شده تر باشد. بخصوص پس از ترجمه (خوب و موفق) فارسی کتاب <<جامعه باز و دشمنان آن>> توسط آقای فولادوند بحث جامعه باز و ابطال پذیری وارد عرصه فکر و نوشتار صاحبنظران درون مرزی شد. گاهکاهی در سخنرانیها و بیانات آقای خامنه ای  مقام رهبری نیز اشاراتی تلویحی  به کارل  پاپر و نظرات وی بر سبیل نفی و رد وارد می شود. بحث پاپر در نشستهای تاریخی اول کتاب نیز دیده می شود. نمونه اول را از کاربرد و برداشت اشتباه از پاپر می آورم. آقای بادامچیان در بحث خود می گویند که:

-بادامچیان: ...این را هم بگوییم که آقای قادری خوب فرمودند که الان بحث ابطال پذیری اصلا بحثی است که توی غرب رد است. بحث این است که آیا واقعا آن چیزهایی که از نظر علم، مثل قانون جاذبه است، آیا این هم واقعا ابطال پذیر است؟ اگر این طور بود که دیگه چیزی باقی نمی ماند.(65)

این جاست که عدم آشنایی آقای بادامچیان با پاپر آشکار می شود. نکته فلسفه علم پاپر نیز در همین جاست. هر تئوری یا فرضیه ای باید به نوعی ابطال پذیر مطرح شود تا بتواند مورد شک و نقد علمی قرار گیرد. ابطال پذیری یعنی فرضیه به نوعی مطرح شود که آزمونهایی قابل طرح باشد که ایرادات و اشکالات و کاستیهای فرضیه را بر ملا سازد. نمونه ای از همین بحث جاذبه برای روشنتر شدن موضوع ارائه می کنم.

 

فرضیه: نیروی جاذبه در تمام میدانهای جاذبه موجود و یکنواخت است.

این فرضیه به نوعی ابطال پذیر بیان شده است و بنابراین می تواند مورد نقد و آزمون قرار گیرد. مثلا در فضای بالای جو زمین و در روی کره ماه ونادرست بودن آن به راحتی آشکار می شود.

 

نکته پاپر در اینجاست که لازمه روش علمی درست و قطعی بودن هیچ فرضیه ای نیست (مثلا فرضیه جاذبه زمین) بلکه لازمه اش حضور فرضیه ها و نظرهای گوناگون است و نقد و آزمون منظم آنها.

 

روشهای نقد غربی در برخی از بحثهای این مجموعه با برخی نقدهای نظریه پردازان ایرانی رویرو می شود و این رویارویی و تقابل قابل ستایش است. روش نقد آکادمیک و فرهنگستانی رایج و پذیرفته شده و جا افتاده در بازار افکار صاحبنظران از پاپر تا فوکو گرفته تا مارکس و ادوارد سعید ریشه غربی دارد و جای این دارد که صاحبنظران شرقی نقدهای تازه تر و بدعتری را در آثار قلمی خود مطرح کنند. ابزارهای تحلیلی موفق و جا افتاده نباید لازما غربی باشند! و فرق است بین نقد برخاسته از شرق و نقد مارکسیست برگرفته از غرب که رنگ و لعاب اسلامی بر آن زده شده باشد. و چقدر شایسته و مناسب است که ابزارهای نقد فلسفی و تاریخی برآمده از شرق در دانشگاهها و کلاسهای تئوری علوم اجتماعی غرب تدریس شود. به امید چنین روزی.

 

از جمله ابزار تحلیلی تازه ای که در این مجموعه نشستها ارائه شده یکی مساله علم حضوری و علم حصولی است که از مباحث علم المعرفه است و مترادف غربی نیز دارد (ص 78). یکی از ابزارهای نقد که مترادف فرهنگستانی غربی ندارد حجاب مفارقت و حجاب معاصرت است که در یکی از نشستهای مربوط به انقلاب اسلامی مطرح شده است (ص 144-146). گرچه بررسی و محک زدن نظری این روشهای نقد جالب و لازم است ولی در این مختصر نمی گنجد و ناچار آن را به مقاله های بعد موکول می کنم.

 

یکی دیگر از بحثهای شیرین و جذاب کتاب مقاله <<چشم انداز تاریخی پارلمان و دموکراسی در ایران>> است. این مقاله که در اصل متن کامل سخنرانی آقای باقی در نشست جبههء مشارکت به سال 1382 است مروری اجمالی ولی پر محتوا بر تاریخچه پارلمانی ایران است. در این مقاله نگارنده می کوشد که با کمک شاهدهای تاریخی نشان دهد که روند تاریخی ایران پس از مشروطیت در جهت افزایش مشارکت در دموکراسی و انتخابات پارلمانی بوده است. در راستای این مطالعه نگارنده مجلسهای شورای ملی ایران (  پس از مشروطیت) را یکی یکی مرور می کند و با مرور و بررسی مسائل سیاسی معاصر به روشنگری و تحلیل می پردازد. این مقاله مقدار زیادی مطالب مهم را به صورتی فشرده به خوانندگان ارائه می کند.

 

در نوشتن قانون اساسی پس از مشروطه، دولتمردان و روشنفکران زمان به پیشواز الگوی اروپایی رفتند و قانون اساسی ایران را بر اساس قانون اساسی بلژیک تدوین کردند. البته تغییراتی جزیی هم در آن دادند و برخی حساسیتهای ملی و مذهبی را نیز در آن وارد کردند.

 

بررسی قانون اساسی و نظامنامه انتخابات نشان می دهد که حقوق شهروندی منحصر به اقلیتی از مردان ایرانی بود. زنان هیچ گونه حق رای نداشتند. ملاکان و کشاورزانی که صاحب ملکی بودند که هزار تومان قیمت داشت یا بازرگانانی که صاحب حجره معینی بودند حق رای داشتند. به علاوه شاهزادگان قاجار، علما و طلاب و گروهی از اصناف که صاحب دکان بودند نیز حضور شهروندی داشتند. اشخاص ورشکسته و گروههای دینی غیرمسلمان (چون بهائیان) نیز از حق رای محروم بودند. البته اقلیتهای دیگر در مجلس نماینده داشتند. واضح است که حق رای و حضور مدنی به صاحبان قدرت و ثروت اعطا شده بود و حقوق شهروندی عمومی و همگانی نبود.

 

نکته ای که در فضای سنگین درون مرزی نمی تواند مورد ارزیابی و بررسی قرار گیرد نقش دگراندیشان و متفکران اصیل ایرانی است. یعنی آنهایی که فکر و اندیشه نوینی ارائه کردند و الگوهای خود را از غرب وام نگرفتند. به عنوان نمونه در آثار بهائی بر لزوم تاسیس مجلس مشورت ملی بسیار تاکید شده است. در آثار قلمی بهاالله بیش از 50 سال پیش از مشروطیت این مطلب به صورت فاش و آشکار آمده است. در آثار عبدالبها نیز همین تعلیم مهم را میبینیم. در 1875 میلادی عبدالبها در کتاب رساله مدنیه،(که همزمان با رساله یک کلمه متشارالدوله نگارش یافت) در جایی که از موازنه قدرت و محدود کردن قدرت استبدادی شاه سخن می راند، می نویسد که " << تشکیل مجالس و تاسیس محافل مشورت اساس متین و بنیان رزین عالم سیاست است.>> (ص 22) در مساله حق رای و لزوم انتخابات باز و آزاد (مشکلی که هنوز در ایران و اکثر نقاط جهان گریبانگیر انسانها است[i]) در زمانی که قدرتهای اروپایی حق رای را منحصر به مردان سفید و زمیندار می دانستند آموزه های بهائی بر لزوم انتخابات آزاد و همگانی تاکید می کرد. دقت کنید که عبدالبها در اوج اختناق و استبداد ناصرالدین شاه با شهامت و جرات دستگاه حکومت را نقد می کند و ازلزوم تاسیس مجلس شورا و انتخاب نمایندگان توسط جمهور مردم سخن می راند. او می نویسد : <<و  به نظر...چنان می آید که اگر انتخاب اعضای موقته در مجالس ممالک محروسه منوط برضایت و انتخاب جمهور باشد احسن است>>.(ص30) طرح مساله رضایت مردم و انتخاب توسط جمهور شهروندان اعم از مرد و زن، طبقه اجتماعی و اقتصادی و سطح زندگی نمونه ای از آموزه های مردمی و ضد استبدادی دین بهائی است. پر واضح است که چرا بهاالله از ایران به گوشه ای از سرزمین عثمانی در شام تبعید شد و چرا دولتهای استعماری عصر با وجود ادعای تمدن و عدالت پروری در برابر ستمی که به بهاالله روا می شد سکوت کردند و چرا در مقابل کشتار بهائیان حتی یک بار کوچکترین اعتراضی به دولت قاجار نکردند.

 

این هم نتیجه گرایش روشنفکران عصر به اندیشهء اروپایی که به کمتر از ده در صد ایرانیان حق رای عطا می کرد، بیش از 90 در صد رعیت و چند درصد شهروند.

 

همانطور که آقای باقی در این مقاله مهم گوشزد می کنند در همین زمان در اروپا و ایالات متحده وضع به مراتب بدتر از آنچه متصور می شود بود. در انگلستان و ایالات متحده زنان از حق رای محروم بودند. حق رای در امریکا متعلق به مردان سفیدپوست و زمیندار بود. سیاهان در امریکا از اواخر قرن نوزده حق رای داشتند ولی در اکثر ایالتهای امریکا این حق عملا اجرا نمی شد. زنان در امریکا در سال 1920 میلادی حق رای گرفتند و در انگلستان در 1928 و به زنان سویسی در سال 1971 حق رای و شرکت در انتخابات اعطا شد.

 

دو موضوع بعدی مهم دیگر فصلهای زیادی را به خود اختصاص می دهد. یکم تاریخ شناسی کودتای 28 مرداد در چارچوب تحلیلی بر دو شخصیت مطرح و بارز آن زمان دکتر محمد مصدق و آیت الله کاشانی است. این قسمت در اصل مناظره قلمی آقای عماد باقی با آقای محمود کاشانی پسر آیت الله کاشانی است و باید اذعان کنم که این بحث یکی از جالبترین و خواندنی ترین بحثهای قلمی دهه اخیر است. شروع مناظره در واقع با نقد محمود کاشانی بر یکی از مقاله های آقای باقی شروع می شود و ظاهرا به منظور روشن ساختن چند نکته تاریخی و اسطوره زدایی از مصدق و بازسازی و ترمیم وجههء تاریخی آیت الله کاشانی انجام می شود. مقاله ها و نقد آنها به طرزی زنجیره ای صورت می گیرد و در ضمن بحث (و گاهی با چاشنی تند) بسیاری مواد خام تاریخی برای بار اول مطرح می شود. در ضمن پرده از چند معضل تاریخی نیز برداشته می شود که یکی از آنها مساله پیام تبریک از سوی آیت الله کاشانی به شاه پس از کودتای 28 مرداد است که در چند منبع دیده شده است ولی از قرار معلوم اشتباهی بوده که سهوا وارد نسخه های چاپی شده است. پیام تیریک را نه آیت الله کاشانی بلکه آیت الله بروجردی به شاه فرستاده بود. بهرحال خواندن دقیق این سلسله مقاله ها را به همگان توصیه می کنم. در مورد کودتای 28 مرداد و نهضت ملی شدن نفت در سالهای اخیر کتابهای جالبی با مواد خام تاریخی از اسناد تازه فاش شده سیا و دیگر منابع رسمی چاپ شده است. بحث و مناظره بالا بین آقایان باقی و کاشانی به نوبهء خود دریچه هایی جدید و مواد خام تازه ای به این بحث اضافه می کنند.

 

قسمت بعدی کتاب اختصاص به نقد و انتقادات شدیدی دارد که از جانب برخی جناحهای پر قدرت به کتاب تاریخ سال دوم دبیرستان (که توسط تنی چند از کارشناسان از جمله آقای باقی مورد تجدید نظر و بازنویسی قرار گرفته بود) وارد شده بود. هدف مولفان تهیه یک کتاب تاریخ جذاب و گیرا برای دانش آموزان بود. حمله های تند وارد شده به کتاب در رسانه های مختلف به سال 1378 بیانگر حساسیتهای ایدئولوژیک صاحبان قلم و قدرت در ایران است و بیانگر آن است که امکان ارائه تاریخ شناسی نوینی که در کمترین زاویه ها از تاریخ نگاری رسمی فاصله بگیرد در ایران موجود نیست.

 

کوتاه سخن کتاب جدلهای تاریخی با وجود اینکه چند سال از چاپ آن می گذرد هنوز هم کتابی مطرح و آموزنده و خواندنی است و راقم این سطور به سهم خود از نویسنده محترم آن کمال امتنان و سپاس را دارم که با ذوق و حوصله خاص خود این سلسله مقاله های آموزنده را در یک مجلد گرد آورده است.



[i] یعنی یا حق رای ندارند و یا اگر حق رای دارند تحت نفوذ پروپاگاند و تبلیغات منفی و مثبت و جوسازی رائی را ناآگاهانه به صندوق می ریزند. آموزه های بهائی در اجرای انتخابات بدون پروپاگاند و جو سازی نیز از کاستیهای دموکراسی متعارف غربی است. در دستگاهی که پولهای کلان برای انتخابات خرج می شود نظر و آراء صاحبان پول و ثروت تعیین کننده جهت انتخابات است. خرج پول و پروپاگاند از هر نوع در انتخابات بهائی مجاز نیست و همین مساله عدالت خاصی به انتخابات بهائی می بخشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 19:17  توسط بیان  | 

 

 

آزار و تحقیر و تهدید دانش آموزان بهائی در ایران

 

دانش‌آموزان بهائي در مدارس ابتدايي و متوسّطه در سراسر ايران، در معرض اذیت و آزار مکرر، بهتان، دشنام و ناسزا و دیگر رفتار ناشایست قرار گرفته‌اند.  اين اعمال ناروا و ناپسند چون  از سوي كساني كه به راستی بايد مورد اعتماد و احترام دانش آموزان باشند، يعني معلّمان و مسئولان مدارس، انجام مي‌شود،بمراتب بیشتر تحمل ناپذیر است. نو جوانان بهائي را مجبور  می کنند که دين خود را اعلام نمايند و بر این مبنا آنها را مورد اهانت و تحقير قرار میدهند و تهديد به اخراج از مدرسه می کنند (حتی در مواردی آنها را  به طرزی شتابزده و بدون تشريفات قانوني از مدرسه اخراج کرده اند) –و به آنها فشار وارد مي‌آورند كه  مسلمان شوند ؛ آنها را ملزم مي‌كنند تهمتها و  افتراهایی را که از سوي معلّمان دروس  مذهبي بر  دين و ايمانشان وارد می شود تحمّل كنند. در متون کتابهای  رسمي  "تاريخ ايران" که در  مدارس تدریس می شود و مورد آزمایش قرارمی گیرد, ميراث ديني بهائیان مورد تحقير و اهانت و تحریف قرار گرفته  و با وقاحت و بي‌شرمي تمام دروغهای آشکاری به آن نسبت داده شذه است، و به ذانش آموزان بهائی مكرّراً دستور داده می شود كه نبايد به تبليغ ديانت خود اقدام نمایند.

يكي از بهائيان گزارش داده است كه ازكودكان يكي از بستگانش، در مدرسه ای در  كرمانشاه، خواسته شد به جلوي كلاس بروند و آنها را وادار نمودند كه به اهانت عليه دينشان گوش دهند و این عمل سبب شد كه آنها در پيش روي هم‌كلاسهایشان  گريه كنند.  دانشجوي ديگري كه در آموزشگاه هنری  پذيرفته شده بود مورد تعقیب ماموران دولتی قرار گرفته و در سه مورد دستگير شده و بعد از بستن چشمانش او را مضروب ساخته اند.

اگرچه معدودي از اين موارد ممكن است حملات مجزّا و پراکنده ای باشد، امّا وسعت و ماهيت اين اقدامات زشت و شرم‌آور سبب شده است که بهائيان ايران چنین نتيجه‌گيري کنند كه اين اقدامات سازمان‌يافته است نه اتفاقی..  فقط در طيّ بهمن‌ماه 1385  شمسي (ژانويه و فوريه2007)  در حدود یکصد و پنجاه واقعه از اين قبيل از ده شهر كشور گزارش شده است.  البتّه احتمال می رود كه نظیر این  وقايع به مراتب بيشتر روی داده باشد که گزارش نشده است.  اگرچه حملاتي كه در مورد مدارس ابتدايي و راهنمايي گزارش شده پسران و دختران را به طور يكسان در بر گرفته، امّا در سطح دبيرستان، دختران به مراتب بيشتر از پسران هدف اين حركات ناشایست  قرار گرفته‌اند زیرا از 76 مورد گزارش شده 68 مورد  عليه دختران بهائي بوده است.

از سوی دیگر و همزمان با اين وقايع، در دانشگاههاي ايران، تعداد دانشجويان بهائي که به سبب دینشان   اخراج می شوند  مرتّباً افزايش مي‌يابد و هم‌اكنون تعداد دانشجويان بهائی  که  در سال تحصيلي جاري اخراج شده اند  به 94 نفر رسيده است.  فهرستي از اسامي آنها، نام دانشگاه‌هايي كه آنها را پذيرفته بودند، و رشته تحصيلي آنها برای ارائه دادن موجود است.  مطالبی  در سايتهاي اينترنتي "امروز نيوز"، كه روزنامه‌اي آنلاين مي‌باشد، و "روزنامه جمهوري اسلامي"، كه روزنامه ای دولتی است،  درج شده که به زباني فوق‌العاده توهین آمیز و با عباراتی غیر واقعی و نادرست چون  "فرقه منحرف و استعماري بهائيت") به فعاليتهاي جامعه بهائي اشاره شده و در عین حال  دانشجويان بهائي  را تشويق مي‌كند حال كه سازمان سنجش آموزش كشور ستون مذهب را از تقاضانامه ثبت نام برداشته، در امتحان ورودي دانشگاه سراسري شركت نمايند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:35  توسط بیان  | 

BAHÁ'Í INTERNATIONAL COMMUNITY

 

                United Nations Office

            866 United Nations Plaza, Suite 120, New York, NY 10017 USA

            Telephone: 212-803-2500, Fax: 212-803-2566, Email: uno-nyc@bic.org

 

 

 

FOR IMMEDIATE RELEASE

 

Contact: Ms. Bani Dugal

                                Principal Representative

                                Bahá'í International Community, United Nations Office, New York

                                1-212-803-2519; uno-nyc@bic.org

 

                                Ms. Diane Ala’i

                                Representative

                                Bahá'í International Community, United Nations Office, Geneva

41-22-7985400; bic@geneva.bic.org

 

 

 

دانش آموزان بهائى در ايران به نحو روزافزونى با آزار و بدرفتارى

 مقامات مدارس روبرو هستند

 

نيويورک، ۵ آوريل  ۲۰۰۷  (سرويس خبرى جامعه جهانى بهائى) -- بنا بر گزارش­هائى كه اخيراً از داخل ايران ميرسد، دانش آموزان بهائى به طور روزافزون در مدارس ابتدائى و متوسطه در سراسر ايران مورد آزار، توهين و سوءرفتار قرار ميگيرند.

در يک مدت زمان سى روزه، يعنى از نيمه­ى ژانويه تا نيمه­ى فوريه، در حداقل ۱۰ شهر از شهرهاى ايران، حدود ۱۵۰ مورد توهين، بدرفتارى و حتى اِعمال خشونت بدنى از سوى مسئولين مدارس نسبت به دانش آموزان بهائى گزارش شده است.

بانى دوگال نماينده­ى ارشد جامعه­ى بين­المللى بهائى در سازمان ملل متحد گفت: « گزارش­هاى جديد مبنى بر اين که آسيب­پذيرترين اعضاى جامعه­ى بهائى ايران، يعنى کودکان و نوجوانان مورد آزار و تحقير قرار ميگيرند و حداقل در يک مورد با چشمان بسته مورد ضرب و شتم قرار گرفته­اند، پديده­ى بسيار ناراحت­کننده­اى است.»

خانم دوگال گفت: «تعداد رو به افزايش چنين وقايعى حاکى از اوج­گيرى جدى و شرم­آور تعقيب و آزار بهائيان ايران است. اين واقعيت که بچه‌هاى مدرسه­اى هدف کسانى قرار ميگيرند که حقاً بايد مورد اطمينان آنها باشند، يعنى معلمين و مسؤلين ادارى مدارس، روند اخير را حتى وحشتناک‌تر ميسازد.»

خانم دوگال گفت که جامعه­ى بين­المللى بهائى گزارش­هاى پراکنده­اى از اذيت و آزار دانش‌آموزان بهائى دريافت ميکرد، اما اخيراً بود که مطلع گرديد اکنون در سطح وسيع کودکان بهائى مجبور ميشوند ديانت خود را مشخص سازند و علاوه بر آن مورد توهين و تحقير قرار ميگيرند، تهديد به اخراج ميشوند و در برخى موارد فوراً از مدرسه اخراج ميگردند.

خانم دوگال گفت: «آنها همچنين تحت فشار قرار ميگيرند که به اسلام بگروند و از آنها ميخواهند که تهمت­ها و افترائات معلمين دينى را نسبت به ديانت خود تحمل نمايند. در متون درسى آنان نسخه­اى تصويب شده از "تاريخ ايران" تدريس ميگردد که ميراث دينى دانش­آموزان بهائى در آن تحقير و وارونه جلوه داده شده و بى­شرمانه تحريف ميشود. همچنين مکرراً به آنها گفته ميشود که حق ندارند در جهت تبليغ ديانت خود بکوشند.»

بنا به گفته­ى خانم دوگال، يک فرد بهائى گزارش کرده است که کودکان يكى از خويشاوندانش را در کرمانشاه به جلوى کلاس فراخوانده و آنها را مجبور کرده­اند به توهين­هائى که به ديانتشان ميشده گوش دهند.

خانم دوگال گفت: «دانش­آموز ديگرى که در يک هنرستان پذيرفته شده بوده، مورد تعقيب مقامات قرار گرفته و در سه مورد او را گرفته، چشمانش را بسته و کتک زده­اند.»

خانم دوگال گفت: «هر چند ممکن است بعضى از حوادث اخير به صورت پراکنده رخ داده باشد، اما دامنه و ماهيت اين اقدامات شرم­آور بهائيان ايران را به اين نتيجه رسانده است که اين عمليات سازمان يافته است.»

او اضافه نمود آنچه که بخصوص باعث نگرانى است اين واقعيت است که درصد بالائى از حملات وارده به دانش­آموزان دبيرستانى عليه دختران بهائى بوده است.

خانم دوگال گفت: «در حالى که حملات صورت گرفته در دبستانها و مدارس راهنمائى در مورد دختران و پسران بهائى يکسان بوده، اما حملات انجام شده در دبيرستان­ها دختران را بيشتر مورد هدف قرار داده و از ۷۶ مورد بدرفتارى ۶۸ مورد آن عليه دختران بهائى بوده است.»

خانم دوگال اضافه نمود که سن کودکان و نوجوانانى که دچار اين وضعيت شده­اند به شرح زير است: در سطح دبستان، کلاس­هاى اول تا پنجم، دانش آموزان ۶ تا ۱۱ ساله؛ در سطح مدارس راهنمائى، کلاس­هاى ششم تا هشتم، دانش آموزان ۱۱ تا ۱۳ ساله و در سطح دبيرستان، کلاس­هاى نهم تا دوازدهم، دانش آموزان ۱۴ تا ۱۷ ساله.

گزارش­هاى مربوط به حمله به دانش­آموزان بى­گناه بهائى زمانى دريافت ميشود که تعداد فزاينده­اى از دانشجويان بهائى که خواستار ادامه­ى تحصيل در دانشگاههاى ايران بودند، پس از آن که به عنوان بهائى شناسائى شدند، از مؤسسات آموزش عالى انتخابى خود اخراج گرديدند.

تا دوسال و اندى پيش که همه دانشجويان میبايست مذهب خود را در اوراق مربوط به امتحانات ورودی منعکس کنند، دانشجویان بهائی خود به خود از ورود به دانشگاهها محروم بودند.

در سال ۲۰۰۴ ميلادى، در پی فشارهائیکه از سوی جامعه‌ى بين‌المللی و سازمان‌های مدافع حقوق بشر وارد آمد، دولت جمهوری اسلامی سياست خود را تغيير داد و ستون مذهب را از اوراق امتحانات ورودی دانشگاهها حذف کرد. در نتيجه حدود ١٠٠٠ نفر بهائى با موفقيت در كنكور شركت كردند و صدها نفر قبول شدند كه بسيارى از آنان نمرات بالائى آورده بودند.

اما بعداً در همان سال، طى اقدامى كه نمايندگان جامعه‌ى بين‌المللى بهائى آن را يک «حيله» ميخوانند، نتايج امتحانات را كه روى آنها كلمه‌ى «مسلمان» نوشته شده بود، به بهائيان برگرداندند، در حالى كه ميدانستند اين امر براى بهائيان كه به حكم اصول اعتقادى خود كتمان عقيده نميكنند، غيرقابل قبول است.

مقامات دولتى گفتند چون بهائيان براى پاسخ دادن به سئوالات بخش مطالعات دينى گزينه‌ى اسلام را انتخاب كرده‌اند، بايد مسلمان شمرده شوند و بهائيان به اين عمل اعتراض كردند اما اعتراضشان راه به جائى نبرد. هيچ بهائى در آن سال وارد دانشگاه نشد.

همين اتفاق در سال ٢٠٠۵ تكرار شد. صدها دانشجوى بهائى در كنكور سراسرى شركت كرده و قبول شدند، اما دولت بار ديگر آنها را تحت عنوان مسلمان فهرست كرد. بهائيان مجدداً به اين امر اعتراض کردند بدون آن كه موفق به اصلاح اين بى‌عدالتى شوند. در سال ۲۰۰۵ نيز هيچ بهائى از دانشگاه فارغ التحصيل نشد.

پائيز گذشته از ميان صدها بهائی که با حسن نيت در کنکور سراسرى شرکت کرده و در امتحانات ورودی موفق شدند، ١٧٨ نفر به دانشگاههای مورد نظر خود راه يافتند. اما از آغاز سال تحصیلی جدید تا کنون، دست کم ۹۴ دانشجوی بهائی بعد از آنکه دانشگاهها متوجه شدند آنها بهائی هستند از مؤسسات آموزش عالى محل تحصيل خود اخراج شده‌اند.

از زمان برقرارى جمهورى اسلامى در ايران درسال ۱۹۷۹ تاکنون جامعه­ى ۳۰۰ هزار نفره بهائيان ايران با تعقيب و آزار منظم و مداوم روبرو بوده است. در اوائل دهه­ى ۱۹۸۰ بيش از ۲۰۰ بهائى در ايران کشته، صدها نفر زندانى و هزاران نفر از شغل و تحصيل محروم شده­اند.

در حال حاضر بيش از ۱۲۰ بهائى که پيشتر بازداشت شده بودند و به قيد ضمانت آزادى خود را بازيافتند، به سبب اتهامات ساختگى و دروغين که صرفاً به علت اعتقادات و فعاليتهاى دينى بر آنها وارد شده در انتظار محاکمه بسر ميبرند. در طول سال گذشته گروه­هاى بين­المللى طرفدار حقوق بشر همچنين نسبت به اقدامات رو به گسترش دولت ايران براى شناسائى و تحت نظر گرفتن مخفيانه بهائيان آن کشور اظهار نگرانى نموده­اند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:34  توسط بیان  | 

 

آیا ابومازن ایرانی و بهائی است؟

 

سایت بازتاب در 16 مهر ماه 1385 خبر جالب توجهی به کد خبر 5029 منتشر کرد مبنا بر اینکه محمود عباس معروف به «ابو مازن» که فعلاً رئیس حکومت خودگردان فلسطین است بهائی است.

 

این خبر خوبی است! امید است که چنین باشد! باید بهوش زکاوت و تیزبینی آقای علی منتظری صد آفرین گفت. ایشان حتماً با منش ابو مازن که مرد سلیم النفس و صلح دوست است (و همانطور که ایشان اشاره کرده است «ابو مازن معتقد است انتخاب جنگ در نزد فلسطینی ها غیر وارد است. تنها انتخاب موجود گفتگو برای صلح است») باین نتیجه رسیده است که ابو مازن باید بهائی باشد.

ایشان ضمنا اشاره کرده است که ابو مازن معمار قرارداد اسلو بین فلسطینیان و اسرائیل بوده است. ابو مازن با این خصوصیات اخلاقی باید بنظر آقای منتظری بهائی باشد چون بهائیان طرفدار «جنگ جنگ تا پیروزی» و یا «شهادتت مبارک» و اینگونه شعارها نیستند. بلکه طرفدار صلح و دوستی بجای جنگ و کینه توزی میباشند. اما چون سایت بازتاب گاهی اخبار غیر واقع منتشر میکند متأسفانه نمیتوان بدرست بودن این خبر اعتماد کرد. اما اگر این خبر واقعیت داشته باشد مایه افتخار ایران و ایرانی است که یک ایرانی به رهبری الفتح رسیده و در راه صلح بین دو ملت فلسطین و اسرائیل گام برمیدارد و قصد دارد که بجنگ چند ده ساله بین دو ملت خاتمه دهد. اما درست بودن این خبر منوط بتأیید جامعه بهائی و یا دفتر ابو مازن است.

اما با کمال تاسف آقای علی منتظری از اینکه ابو مازن طرفدار صلح است سخت رنجیده خاطر است و آن را گناه نابخشودنی میداند. البته بنظر ما ایشان برای ردگم کردن نظر اصلی خود دلائلی هم بر بهائی بودن ابو مازن ارائه می دهد که سخت سست و بی اعتبار هستند. در این باره هرگونه بحثی از نظر ما زائد است.

اما سؤال ما از آقای منتظری: بنظر ایشان چه اشکالی دارد که یک بهائی و یا اصولا یک غیر شیعه دوازده امامی بریاست یا وزارت کشوری برسد؟ از دوران فتح علی شاه قاجار که شیعیان همه کاره ایران شدند چه تاج گلی بر سر ایران و ایرانی زدند که سایرین نزدند؟ آنطور که در سایت بازتاب مورخ 22 مهر 1385 نوشته شده است چنین میخوانیم: «سرزمین کنونی ایران تنها بخشی از ناحیه ای است که در تاریخ بنامهای ایران زمین، ایرانشهر و در جغرافیا با نام فلات ایران شناسانده میشود. جمع کل همه سرزمینهای جدا شده از ایران در دوران قاجار 3413000کیلومتر مربع بوده است.» (کد خبر 50719) میتوانید بفرمائید در آن دوران چه افرادی زمامداران ایران بوده اند و پیرو چه دینی بوده اند؟ آیا می توانید بنقش روحانیون بزرگی مانند شیخ جعفر نجفی علیه الرحمة، محمد باقر بهبهانی معروف بصوفی کش علیه الرحمة و سید محمد باقر شفتی علیه الرحمة اشاره ای بفرمائید؟ آیا می توانید راجع به رابطه آقای شفتی با انگلیسها و فتوای او بر علیه جنگ هرات اطلاعاتی در اختیار ما بگذارید؟ بقول آقای تقی رحمانی «ما حافظه تاریخی نداریم. با ژاپونی ها شروع کردیم، ترکها را بدرقه کردیم، اما خودمان دست آورد ماندگاری نداریم.» (سایت امروز 1 آبان 1385).

اما سخنی هم با بهائیان: در سایت گفتمان بتاریخ 17 مهر 1385 سعی شده است که با 1001 دلیل بهائی نبودن ابو مازن اثبات شود. مثل اینکه یک جزامی یا یک قاتل را میخواهند بشما بچسپانند و شما میخواهید عدم وابستگی او را بخود اثبات کنید. بچه دلیل شما وکیل مدافع ابو مازن می شوید؟ شاید او در قلب خود بهائی باشد؟ شما حد اکثر در یک جمله میتوانید بگوئید که فلان کس مطابق با آمار موجود عضو جامعه بهائی نیست. ولی از قلب او چه خبر دارید؟ این حق هر شخصی است که خود را عضو و یا طرفدار هر دین و عقیده ای که میخواهد بداند. هر تشکیلاتی هم حق دارد که عضویت او را بهر دلیلی تایید و یا تکذیب کند.

متاسفانه مسلمانان چنان شما را ترسانده اند که بمجرد این که نام بهائی برده میشود شما فوراً پشت سنگر دفاع قرار میگیرید. شما باید از هر سیاستمداری که خود را طرفدار عقائد بهائیان میداند خوشحال باشید.

بامید روزی که مسؤلیتها بر مبنای توانائی های افراد به آنها داده شود، نه بر مبنای دین و آئین آنها. و کلیه دگراندیشان بتوانند در سرنوشت کشور و بهبود وضع مردم آنچه در توان دارند انجام دهند.

ضمناً یک خواهش هم از آقایان داریم که هر گاه بکلام الله مجید اشاره فرمودند از ترجمه های زیبای فارسی استفاده بفرمایند، نه از جملات عربی که باحتمال زیاد نه برای خودشان و نه برای سایرین دقیقا قابل فهم است.

البته این سنت در زمانهای گذشته در ایران رایج بود و هر کس می خواست ادعای علم بنماید یک جمله عربی نا صحیح ادا می کرد، مثلاً بجای «صبح بخیر» «صبحکم الله بالخیر» میگفتند. امید است که شما باین مسئله احتیاج نداشته باشید.

 

شاید بجا باشد یاد آور شویم که پایه گزار حزب بعث حاکم بر سوریه که رفیق و یار و غار فعلی دولتمردان ایران است شخصی مسیحی بنام میشل افلق بود. آقای منتظری محترم! همانطور که میشل افلق مسیحی برای شما ایجاد اشکال نمیکند، قاعدتاًَ ابو مازن بهائی هم نباید مشکلی ایجاد کند. بامید روزی که شاهد صلح و دوستی بجای کینه و دشمنی بین همه ملل جهان و خصوصا فلسطینی ها و اسرائیلیان باشیم.

         سهراب نیکو صفت، آبان 1385/ اکتبر 2006

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دي 1385ساعت 22:18  توسط بیان  |  یک نظر

تلاش جوانان بهایی برای ادامه‌‌ی بقا


 

سرگذشت یک دختر دانشجوی بهایی «ما ساکن شهرستان بودیم و در آنجا فشارهای اجتماعی بیش از تهران بود. می‌دانید که در شهرهای کوچکتر گاه مردم افکار بسته‌تری دارند. علاوه بر آن در فرم ثبت نام مدارس باید مشخص می‌کردیم که به کدام دینی باور داریم. ما طبیعتا در آن فرم‌ها‌ دین خود، یعنی بهاییت را وارد می‌کردیم و در مقابل بسیاری مدارس از ثبت نام ما خودداری می‌کردند. آن‌ها علنا می‌گفتند که ما را به خاطر تعلق دینی مان ثبت نام نمی‌کنند.» داستان نمونه وار یک دختر بهایی ایرانی در گفت وگوی زیر، مونا درخشان، دختر جوان بهایی، داستان مرارت‌هایی را تعریف می‌کند که تنها و تنها به دلیل تعلق دینی از بدو تولد ناچار به تحمل آن‌ها بوده است. به دلایل روشن ارایه‌ی اطلاعات شخصی او ممکن نیست. گفت‌وگوی زیر بر آن است تا به مطالبی که گه گاه در این باره در گزارش‌های حقوق بشری در ارتباط با ایران می‌خوانیم، چهره‌‌ی ملموسی ببخشد و یادآوری کند که موضوع آن گزارش‌ها انسان‌های واقعی هستند، نه آمار و ارقام بی جان. مونا تقریبا هم‌سن انقلابی است که منجر به استقرارحکومت اسلامی در ایران شد. او عملا از زمانی که چشم گشوده است شاهد وضعیتی بوده است که عمق و وسعت فشارهای آن نسبت به بهاییان تا سال‌ها نیاز به بررسی خواهد داشت. مونا در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد. دوران مدرسه ابتدایی را با تحمل سختی‌ها‌ و تحقیرهای فراوان به پایان برد. در سیستم آموزش عالی نیمه مخفی بهاییان در ایران تحصیل کرد. سپس به خارج ایران سفر کرد. مدارک تحصیلی او در یکی از دانشگاه‌ها‌ی معتبر آمریکای شمالی پذیرفته شد و به این ترتیب او توانست پس از اخذ فوق لیسانس به ایران بازگردد و به تدریس در سیستم آموزش عالی بهایی بپردازد. طبیعتا این مسیر با ناملایمات و فشارهای متعددی روبرو بوده است که وی در این گفت‌وگو به توضیح آن‌ها می‌پردازد. (1) خسرو شمیرانی: مونا، ما می‌خواهیم درباره‌ی دوران تحصیل ابتدایی و تحصیلات عالی شما در ایران و ادامه‌ی آن با هم گپ بزنیم، ولی اجازه بدهید اول سوال کنم که آیا پیش از رفتن به مدرسه هیچگاه متوجه برخورد متفاوت بعضی از اطرافیان یعنی در و همسایه غیره شده بودید؟ مونا درخشان: بله. مادر و یکی از خاله‌ها‌ی من معلم بودند. علاوه بر این، خاله‌ی دیگرم در یک بیمارستان دولتی نرس/؟ پرستار بود. پدر و دایی‌ها‌ی من کارمند دولت بودند. اما وقتی که من هنوز خیلی کودک بودم همه‌ی آن‌ها به خاطر دین خود از کار خود اخراج شدند. - حتما فشارهای وارده در آن زمان را متوجه می‌شدید؛ اما آیا در آن سن دلیل این فشارها نیز برای شما قابل درک بود؟ - ما در چارچوب دیانت خود از کودکی کلاس‌ها‌ی آموزش اخلاق و رفتار داشتیم. در این کلاس‌ها درباره‌ی این مشکلات و مسایل هم صحبت و روشنگری می‌شد. پدرم پس از 17 سال خدمت به دولت، بدون هیچ گونه بازنشستگی و یا پرداخت غرامت از کار اخراج شد. نه بیمه‌ای در کار بود و نه هیچ نوع پوشش دیگری. این ضربه‌ی شدیدی بود که بحران مالی بزرگی را برای خانواده‌ی ما سبب شد و بسیاری از اطرافیانم نیز به دلیل مشابه دچار چنین بحرانی شدند. من نمی‌فهمیدم چرا دولت با ما چنین می‌کرد. گاهی با ذهن کودکانه خود فکر می‌کردم که پدر و مادرم را از کار اخراج کرده‌اند تا ما از گرسنگی بمیریم. - آیا برای ثبت نام در مدرسه با هیچگونه مشکلی روبرو بودید؟ - ما ساکن شهرستان بودیم و در آنجا فشارهای اجتماعی بیش از تهران بود. می‌دانید که در شهرهای کوچکتر گاه مردم افکار بسته‌تری دارند. علاوه بر آن در فرم ثبت نام مدارس باید مشخص می‌کردیم که به کدام دینی باور داریم. ما طبیعتا در آن فرم‌ها‌ دین خود، یعنی بهاییت را وارد می‌کردیم و در مقابل بسیاری مدارس از ثبت نام ما خودداری می‌کردند. آن‌ها علنا می‌گفتند که ما را به خاطر تعلق دینی مان ثبت نام نمی‌کنند. - آیا شما خود هنگام ثبت نام در مدرسه ابتدایی با مشکل مواجه بودید؟ - از آنجایی که دوستان بهایی من به دلیل دین خود از ثبت نام در برخی مدارس خوب محروم شده بودند ما اصلا به چنان مدارسی مراجعه نکردیم. اشاره کردم که ساکن شهرستان بودم، گزینه‌ها‌ی زیادی موجود نبود و ما می‌دانستیم هر یک از آن‌ها با مورد ما چگونه برخورد می‌کنند. اما خواهر من که هفت سال از من کوچکتر است در دوران مدرسه ابتدایی خاطر بهایی بودن یک سال از تحصیل محروم شد. البته واقعیت این است که ما این‌قدر با آزار و محدودیت‌ها‌ خو گرفته بودیم که بسیاری از آن‌ها را متوجه نمی‌شدیم. من الان وقتی شرایط آزاد آمریکای شمالی را با وضعیت آن زمان خودمان مقایسه می‌کنم، تازه عمق و گستردگی آن محدودیت‌ها‌ برایم روشن می‌شود. - در مدرسه برخوردها چگونه بود؟ - من در نیمه اول شصت وارد مدرسه ابتدایی شدم یعنی درست زمانی که بسیاری از بهاییان به دلیل اعتقادات خود اعدام می‌شدند. روزهای سختی بود. در مدرسه مدیر و مسئولین به من گفته بودند که حق ندارم به دیگران بگویم که بهایی هستم. گرچه با مدیر اولین مدرسه‌ای که در آن بودم رابطه‌ی خوبی وجود داشت اما بعد‌ها‌ کلا فشارهایی توسط مسئولان و معلمان و همچنین از سوی دیگر هم شاگردی‌ها‌ وارد می‌شد. در مدرسه ابتدایی به هم شاگردان ما سفارش شده بود که از ما خوراکی نگیرند. به آن‌ها می‌گفتند که ما و غذامان نجس است. در کلاس سوم یا چهارم ابتدایی جای مرا در کلاس به گونه‌ای تعین کردند که از دیگر شاگردان فاصله داشته باشم. - واکنش هم شاگردان چگونه بود؟ - ما هنوز کوچک‌تر از آن بودیم که بتوانیم این برخوردها را تجزیه و تحلیل کنیم. آن‌ها از من می‌پرسیدند که چرا من را از بقیه جدا می‌نشانند. طبیعتا من که خود پاسخ روشنی به این سوال نداشتم نمی‌توانستم به آن‌ها جواب بدهم. پاسخم این بود که من هم نمی‌دانم چرا چنین می‌کنند. البته به برخی دوستانم که خیلی نزدیک بودم می‌گفتم دلیل این است که من بهایی هستم اما این نیز پاسخی نبود که برای هیچیک از ما قابل فهم باشد. جالب این بود گوش که دوستانم به این سفارشات بدهکار نبود. پنهان از چشم مدیر و معلم و ناظم ما غذاهامان را با هم تقسیم می‌کردیم. گاه پیش می‌آمد که کسی این را می‌دید و برای ما دردسر به وجود می‌آمد. مرا توبیخ می‌کردند و والدینم را به مدرسه می‌خواستند به آن‌ها هشدار می‌دادند که در صورت تکرار اخراج خواهم شد. - آیا با دانش آموزان مسلمانی که با شما دوستی می‌کردند هم برخورد می‌شد؟ - بهارک یکی از دوستان نزدیک من در کلاس سوم ابتدایی بود. والدین او را به مدرسه خواستند و هشدار دادند که مواظب فرزند خود باشند تا با من رابطه نداشته باشد. مادر و پدر بهارک که یک خانواده مذهبی بودند به او گفتند که باید حرف مسئولان مدرسه را گوش کند. این سبب شد که ما مدتی دور از هم بیافتیم که فشار روحی برای او و فشاری مضاعف برای من بود. جالب اینکه هر چه بزرگتر شدیم رابطه‌ی ما قوی‌تر شد. ما به دلیل نزدیکی محل سکونت تا پایان دوره‌ی راهنمایی هم مدرسه و همکلاس بودیم. به مرور خانواه او هم پذیرفت که ما خارج از مدرسه با هم رفت و آمد و دوستی داشته باشیم. - از دوران دبیرستان بگویید. - یکی از خاطرات بد من از دوران دبیرستان مربوط به وقتی است که تیم والیبال مدرسه که من یکی از بازیکنان خوب آن بودم در مسابقات مقدماتی برنده شد و باید برای بازی‌های استانی وارد مراحل بالاتر می‌شد. تیم عازم شد اما مرا از ترکیب آن حذف کردند. من برای موفقیت‌ها‌ی تیم خیلی تلاش کرده بودم. عضو و جزیی از آن بودم اما از ادامه بازی‌ها محروم شدم، فقط به این دلیل که بهایی بودم. دیگر این که، به‌خصوص معلمان درس دینی، به ما و اعتقادات ما توهین می‌کردند. گاه این‌ها به طور روشنی می‌خواستند ما را تحریک کنند تا ما جوابی بدهیم و از مدرسه اخراج شویم. روال این بود که در سر درس دینی ما اصلا حق حرف زدن نداشتیم. من خود شاهد بودم که چند تن از دیگر دانش آموزان بهایی تنها به خاطر صحبت از دین خود از مدرسه اخراج شدند. این به من احساس بدی می‌داد. همیشه با خود فکر می‌کردم مگر تفاوت من با دیگر هم شاگردانم چیست که باید این‌قدر اذیت وآزار و تحقیر تحمل کنم. مثلا در سال اول دبیرستان یک معلم دینی داشتیم که خانم محمدی نام داشت. هم مرا به عنوان بهایی می‌شناخت و هم در همسایگی او چند خانواده‌ی بهایی زندگی می‌کردند. غرض ورزی عجیبی نسبت به بهاییان داشت. کتاب‌های دینی ما را خوانده بود و سر کلاس به تمسخر محتوای آن‌ها می‌پرداخت. طبیعتا توهین‌ها‌ی او در میان جمعی که می‌دانست من بهایی هستم فشار عصبی بدی ایجاد می‌کرد به نظر می‌آمد او تلاش می‌کند مرا به واکنشی ناسنجیده وادارد و به این ترتیب اخراج من از مدرسه را سبب شود. - مثلا چه می‌گفت؟ - معلم درس دینی که در حقیقت معلم اخلاق است و باید سلامت نفس را به دانش آموزان بیاموزد، یک روز کتاب «بیان» (از متون مقدس در بهاییت) را با خود به مدرسه آورد. قسمت‌ها‌یی از آن را می‌خواند و به تمسخر آن می‌پرداخت. بعد گفت که ما بهاییان کافر هستیم و به خدا اعتقاد نداریم. او به این هم بسنده نکرد. گفت ما از نسل اجنه هستیم و پاهای ما گرد است. فراموش نکنیم که من از دهه‌ی نود و آستانه‌ی قرن بیست ویکم صحبت می‌کنم. طبیعتا من محکوم به سکوت بودم؛ ولی رویا، یکی از هم شاگردانم که دوست صمیمی من بود برخاست [همیشه یک نفر باید بپاخیزد] و به شدت به اعتراض پرداخت. به معلم و به کلاس توضیح داد که دوستان بهایی بسیار دارد و شاهد به جا آوردن مناسک مذهبی ما که شامل نماز و روزه است بوده است. گفت که ما خداپرست هستیم و می‌داند که ادعای گرد بودن پای ما غلط و بی معنی است. - نتیجه چه بود؟ آیا برای رویا مشکلی درست نشد؟ - جالب این که برای او مشکلی پیش نیامد و آن معلم هم دیگر هیچگاه در کلاس در باره بهایی‌ها‌ صحبت نکرد. - در مجموع جو غالب در دوران تحصیل چگونه بود؟ منظور من در اینجا اطرافیان، هم شاگردان و والدین آن‌ها هستند. - این جو ساکن نبود. شاید بتوانم بگویم که در اولین سال‌های دبستان 80 درصد اطرافیان به گروهی تعلق داشتند که از دیدگاهی بسته و ضدبهایی به ما نگاه و با ما رفتار می‌کردند؛ اما به مرور این وضعیت تغییر کرد. وقتی دیپلم می‌گرفتم فشارهای اجتماعی شاید فقط از سوی 40 درصد جامعه اعمال می‌شد. البته روشن است که این برداشت شخصی من است و من از آمار و ارقام مبتنی بر سنجش افکار به طور علمی سخن نمی‌گویم. - در چه رشته‌ای دیپلم گرفتید؟ آیا برای پذیرش دانشگاه اقدام کردید؟ - من ریاضی می‌خواندم. خیلی هم موفق بودم. گرچه باز هم به دلیل تعلق دینی هیچگاه از سوی مدرسه مورد تشویق واقع نشدم اما در مقطع اخذ دیپلم به گروه شاگردان ممتاز تعلق داشتم. بعد از گرفتن دیپلم در سال 1374 (1995) دفترچه‌ی کنکور را خریدم و فرم‌ها‌ی مربوط به تقاضای شرکت در کنکور را پر کردم. برای شرکت در امتحانات باید یک کارت دریافت می‌کردم. در فرم تقاضا محلی وجود داشت که نام دین‌ها‌ی به رسمیت شناخته شده در آنجا آمده بود و هر متقاضی با علامت زدن مشخص می‌کرد که به کدام یک از آن‌ها تعلق دارد. طبیعتا جایی برای دین بهایی مشخص نشده بود. بعضی از ما آن قسمت را خالی می‌گذاشتند و برخی دیگر دین بهایی را به فرم اضافه می‌کردند. من آن قسمت را پر نکردم. وقتی که برای دریافت کارت مجوز ورود به امتحانات مراجعه کردم متوجه شدم که روی کارت مرا به عنوان مسلمان ثبت کرده‌اند. ما هجده نفر بودیم که در آن وضعیت قرار گرفتیم. همگی اعتراض کردیم. پاسخ نهایی این بود که اگر دین خود را اسلام ذکر نکنید از شرکت در امتحانات محروم می‌شوید. من سه سال پی در پی برای شرکت در امتحانات ورودی دانشگاه تقاضا کردم و هر سه بار به دلیل مشابه از شرکت در کنکور منع شدم. بسیاری از هم‌کیشان من در سال‌های بعد هم به پر کردن فرم‌ها‌ی تقاضا ادامه دادند اما من دیگر چنین نکردم. - اما از تحصیلات عالیه هم صرف نظر نکردید.... - همین‌طور است. در این زمان بسیاری از استادان بهایی که از تدریس در دانشگاه‌ها‌ منع و در نتیجه بیکار شده بودند گرد آمده و به طور داوطلبانه سیستمی برای آموزش عالی جوانان بهایی دایر کرده بودند. این یک مجموعه‌ی حرفه‌ای اما غیر رسمی بود. از امکانات خیلی محدودی برخوردار بود. مثلا از خانه‌ها‌ی افراد به عنوان کلاس‌ها‌ی درس استفاده می‌شد. رشته‌ها‌ی محدودی ارایه شده بود. - یعنی عملا یک دانشگاه خصوصی دایر شده بود؟ - بله. - چه رشته‌ها‌ی تحصیلی ارایه شده بودند؟ - علوم پایه و مهندسی راه و ساختمان. البته دیرتر رشته‌ها‌ی دیگری به آن افزوده شد؛ مثلا دندانسازی و زبان‌های خارجی. به مرور زمان امکانات گسترده‌تری گرد آمد. آزمایشگاه‌ها‌ی آموزشی دایر شد، مواد مورد نیاز آموزشی برای رشته‌ها‌ی مختلف تهیه شد و ... - از کی این سیستم آغاز به کار به کار کرد؟ - در پی محدودیت‌ها‌ی شدیدی که برای بهاییان به وجود آمد. این محدودیت‌ها که از عدم اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل و عدم اجازه خروج از کشور آغاز می‌شد، و به سلب حق مالکیت بر اموال مشروع شان و همچنین زندان و اعدام امتداد می‌یافت، جوانان بهایی را با یاس و سرخوردگی فراوانی مواجه می‌کرد. در سال 1366 (1987)، برای جلوگیری از این یاس و ایجاد امید به آینده‌ای بهتر، سازماندهی این سیستم آموزشی توسط چندین استاد «پاکسازی» شده آغاز شد و سپس با حمایت جامعه‌ی بهایی - که به شکل کمک مالی و ارایه‌ی امکانات، از قبیل جا و مکان و ماتریال/ مواد آموزشی انجام می‌شد- گسترش پیدا کرد. در مهر ماه سال 1377 طی حمله سازمان یافته‌ی ماموران حکومتی که در سراسر ایران انجام شد این سیستم مورد ضربه‌ای شدید و ناگهانی قرار گرفت. - تا پیش از این حمله، گسترش این نظام آموزشی در چه حدی بود؟ مثلا چند رشته‌ی آموزشی تدریس می‌شد؟ این نظام تا ده رشته‌ی آموزشی گسترش یافت که علوم پایه برای رشته‌ی پزشکی، راه و ساختمان، دندانسازی، روانشناسی، - زبانشناسی، ادبیات انگلیسی، شیمی، حسابداری و ... را در بر می‌گرفت. - چه تعداد دانشجو در این مجموعه مشغول به تحصیل بودند؟ - من آمار دقیقی از کل دانشجویان ندارم اما در رشته‌ای که من در سال 1374 (1995) مشغول شدم هرساله ده نفر پذیرفته می‌شدند. در سال‌های بعد این تعداد به بیست نفر و بیشتر افزایش یافت. طبق تخمین من طی 10 – 12 سال، یعنی از 1987 تا 1998 که سیستم فعال بود تنها در رشته‌ی تحصیلی من حدود 100 دانشجو وارد پروسه آموزش عالی شدند. این تخمین دانشجویان فارغ تحصیل این رشته را نیز در بر می‌گیرد. - شما به رشته‌ها‌یی مثل علوم پایه پزشکی و یا مهندسی اشاره کردید. این رشته‌ها‌ بر خلاف رشته‌هایی مثل زبان به امکانات فنی گسترده‌تری برای آموزش نیاز دارند. منظور من امکاناتی همچون آزمایشگاه‌ها‌ی مختلف است. - طبیعتا سیستم نمی‌توانست از امکانات گسترده‌ای همچون نظام آموزشی عادی برخوردار باشد اما به مرور آزمایشگاه‌ها‌ی مختلف برپا شده بودند. دندانپزشکان بهایی امکانات مطب‌ها‌ی خود را برای دانشجویان این رشته در اختیار می‌گذاشتند. در عین حال لازم است توضیح بدهم که کلاس‌ها‌ی ما نه تنها متمرکز نبود بلکه ما امکان حضور در کلاس‌ها‌ به شکل روزانه را نداشتیم. بخش بزرگی از آموزش تئوریک از طریق مکاتبه صورت می‌گرفت و ما برای رفع سوالات با استاد قرار می‌گذاشتیم. - آیا این درست است که مدارک فارغ التحصیلان این سیستم از سوی برخی دانشگاه‌ها‌ی معتبر جهانی برسمیت شناخته می‌شد؟ - تلاش برای رسمیت دادن به این مدارک خیلی دیرتر آغاز شد. در سال‌های پایانی دهه 1990 جامعه بهایی معرفی این نظام آموزشی را به تعدادی از دانشگاه‌ها‌ی معتبر در خارج از ایران آغاز کرد و پس از بررسی کیفیت نتایج کار این سیستم توسط دانشگاه‌ها‌ی مذکور مدارک ما به رسمیت شناخته شد. - اشاره کردید که در مهر ماه سال 1378 یک حمله سراسری انجام شد. شما خود مستقیما شاهد این حمله بودید؟ - من در همان روز کلاس داشتم. سفارش شده بود که کتاب‌ها‌ی مذهبی با خود نداشته باشیم. حمله آغاز شده بود و سراسری بود. با تلفن به محل ما اطلاع رساندند که در جاهای مختلف به کلاس‌ها‌ حمله کرده، استادان را دستگیر و لوازم آموزشی را ضبط می‌کنند. ما نشسته بودم و دعا می‌کردیم که هر چه زودتر تمام شود. می‌دانستیم که حمله، به ویژه برای استادان عواقب وخیمی در پی داشت؛ سوای این که طبیعتا آموزش ما مختل می‌شد. همین که ما وارد کلاس شدیم، به ما گفته شد که چنین حمله‌ای در جریان است. تلاش این بود که دست کم آزمایشگاه‌ها‌ را از گزند تخریب و مصادره دور کنیم، اما بی فایده بود. بسیاری از استادان دستگیر شدند و تا ماه‌ها‌ با شرایطی دشوار دست و پنجه نرم می‌کردند. آزمایشگاهی که با زحمت بسیار راه انداخته بودیم و در ملک خصوصی یکی از اهالی جامعه بهایی بود مورد تهاجم و مصادره قرار گرفت. - شما سال 1374 (1995) در آنجا آغاز به تحصیل کردید. اول سال تحصیلی 1377(1998) سیستم مورد یورش قرار گرفت، پس درس خود را تمام نکردید؟ - ماجرا از این قرار بود که پس از آن حمله، من آموزش خود را نزد استادانم ادامه دادم. یک سال بیشتر تا پایان تحصیلم نمانده بود و با همکاری استادان درسم را تمام کردم. بعد توانستم در آمریکای شمالی در دانشگاه [...] برای مقطع فوق لیسانس پذیرش بگیرم و در همین مقطع فارغ التحصیل بشوم. - اما بعد به ایران بازگشتید.... - بله نظام آموزشی که در سال 1998 ضربه خورده بود در این فاصله دوباره بازسازی شده بود. من به ایران برگشتم و تدریس در رشته‌ی زبان را آغاز کردم. چهار ترم داشتم که در هر کدام 20 – 25 دانشجو شرکت می‌کردند. - شما شخصا با توجه به شناختی که از آن نظام آموزشی و دانشگاه‌ها‌ی آمریکای شمالی دارید، محتوی و کیفیت آموزش این دو را در یک مقایسه چگونه می‌بینید؟ - واقعیت این است که استادان ما در ایران از جان و دل مایه می‌گذاشتند. مقدار زیادی ایده‌آلیسم در کار بود که طبیعتا از یک نظام جا افتاده نمی‌توان انتظار داشت. آن‌ها گاه روز و شب خود را صرف آموزش می‌کرند. فراموش نکنیم که شرایط کاری آن‌ها نه تنها مشوق‌ها‌ی مالی نداشت بلکه به دلایل روشن همواره در خطر یورش، دستگیری و زندان بودند. تعهد شخصی و ایده‌آلیسم آن‌ها طبیعتا کاستی‌ها‌ی مادی را تعدیل می‌کرد. کار استادان ما تنها به درس دادن خلاصه نمی‌شد. برای آن‌ها مهم بود که ما دانشجویان مطلب را درک کنیم و به خوبی آن را یاد بگیریم. به نظر من کار ما در آنجا به هیچ وجه از کیفیت کمتری برخوردار نبود. به همین دلیل بود که مدارک من و نمره‌هایم تمام و کمال در دانشگاه [.....] پذیرفته شد. - مونای عزیز، از شما برای وقتی که برای این گفت‌و‌گو اختصاص دادید سپاسگذاریم. تاریخ گفت و گو: 21 سپتامبر 2006 (1) مونا درخشان نام واقعی فرد مصاحبه شونده نیست. به دلایل روشن ارایه‌ی نام واقعی وی ممکن نیست خسرو شمیرانی https://www.gozaar.org

منبع: نشریه شهروند

نوشته شده توسط Mahsheed در جمعه يکم دي 1385 ساعت 16:26 | لینک ثابت | آرشیو نظرات نظر بدهید
آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

 


نام آن مرد جوان: آلبرت انشتین بود

نوشته شده توسط Mahsheed در چهارشنبه بيست و نهم آذر 1385 ساعت 16:55 | لینک ثابت | آرشیو نظرات نظر بدهید

 

حقوق بهائى

از آنجا که حقوق بهائى مانند حقوق اسلامى از مقوله حقوق مذهبى است جا دارد مقدّمةً باختصار بسابقه حقوق مذهبى توجه شود .

حضرت عبدالبهاء کتاب مقدّس را اقدم تواريخ عالم ناميده اند(۱) که خود حا,وى قديمىترين حقوق نيز هست و نشان ميدهد مذهب منيع اوّليّه حقوق است اجراى مقرّرات حقوقى مستلزم وجود کسانيست که به قواعد آن آگاه باشند و همين نياز موجب پيدايش طبقه داوران در جامعه ميشود که بايذ بدواً هر دعوى را با قانون تطبيق دهند و سپس حکم آنرا از قانون استخراج نمايند رسيدگى به دعاوى مردم عليه يکديگر چنانکه در تاريخ حقوق بايد ديد در گذشته به يک مرحله محدود ميشود ولى وقتى بمرور حقوقدانان متوجه شدند که محدود شدن رسيدگى بدعوى در يک مرحله و صدور و اجراى حکم با يکبار رسيدگى بدعاوى و داورى بوسيله دو يا پند قاضى در مرحله دوّم در دعاوى مهم پى بردند و براى اطمينان از اجـراى مفاد مفاد قانون بوسيله ق.ات رسيدگى در مرحله تميزى را بدان افزودند (۲) با اين وصف بعلت خطاهاى اجتناب ناپذير ناشى از ضعف انسانى نميتوان به اجراى عدالت اطمينان يافت بلکه بايد گفت که داورى بشرى فقط موجب قطع دعوى و نزاع ميشود بدون آنکه مدّعى تحقّق عدالت بتواند باشد يکى از اساتيد حقوق از جمله در اين خصوص چنين مينويسد: "... نبايد تصوّر نمود حقوق چون تکاليف و حقوق افراد را معيّن ميکند بايد منازعات و دعاوى آنها را از ميان بردارد و بين مردم موافقت و مسالمت ايجاد کند درست است که قسمتى از قواعد حقوق براى جلوگيرى از وقوع منازعات و دعاوى ايجاد شده و تا حدى هم اين منظور را تأمين نموده است ولى به طور کلى وظيفه حقوق از ميان بردن دعاوى نيست حقوق سبب ميشود که منازعات و دعاوى مردم بطريق بهترى خاتمه پيدا کند يعنى يا محکمه اى براى تظلّم افراد ايجاد مينمايد تا شخص زيان ديده يا ستم کشيده بجاى اينکه محتاج شود شخصاً از خود رفع ضرر و ظلم کند بآن مراجع و محاکم متوسّل گردد.

باين ترتيب احقاق حق چون از دست افراد بدست جامعه يعنى ثالث بى غرض ميافتد مسالمتآميز ميشود پس ميتوان گفت حقوق وجدان و اراده جامعه است که جاى وجدان و اراده فرد را ميگيرد ...

کلمه حقوق را در معانى مختلفه استعمال ميکنند که ذيلاً به سه معنى آن اشاره ميشود:

اوّل- حقوق مجموع قوانين و نظامات و رسومى است که حاکم بر اعمال و روابط مردماست و در صورت لزوم دولت، افراد را به رعايت آن مجبور ميکنند مثلاً ميگوئيم حقوق ايران با حقوق فرانسه ... حقوق به اين معنى را فرانسويها Droit و انگليسيها Law و فقها "شرع" ميگويند.

دوّم- حقوق، جمع حق و حق، قدرت و امتيازى است که شخص در مقابل اشخاص ديگر دارد مثلاً حق مالکيت و حق ولايت ... حقوق به اين معنى را فرانسويها Droits و انگليسيها Rights و فقها "حقوق" مينامند.

سوّم- حقوق به معنى علم حقوق مثلاً ميگوئيم دانشکده حقوق، کتب حقوق ... حقوق به معنى اوّل از چند جهت به اخلاق شبيه است و از چند جهت از آن متفاوت و در هر حال بين آندو پيوسته روابط برقرار است ... حقوق مجموع دستورهايي است که ميتوان عامه مردم را از آن برخوردار نمود و در صورت لزوم آنرا جبراً اجراء کرد حال آنکه اخلاق از طريق ايمان و اعتقاد مردم به لزوم رعايت آن قابل اجرا است. اصولاً حقوق ضمانت اجراء دارد يعنى اگر شخصى مکلف بصرف طبع آنرا اجرا نکرد به جبر از طرف دولت اجرا ميشود و حال آنکه ضمانت اجراى اخلاق امر معنوى يعنى وجدان يا ترس از خداست ..."(۳)

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 22:31  توسط بیان  | 

بررسی سه ایراد و معضل:

 

اعتراض اول: چرا عبدالبها به اروپا و امریکا سفر کرد و "با حاکمان ان ولایتها" دیدار کرد در حالی که مسلمانانی مثل شیخ فضل الله نوری در ان زمان "تحت فشار بودند.

 

پاسخ: نفس این اعتراض اثبات بطلان ان است. نویسنده، پیام شیخ فضل الله نوری را پیام عدالت می داند و پیام عبدالبها را پیام مخالف ان. این مطلب درست است که پیام عبدالبها ضد پیام شیخ فضل الله نوری است. اما ببینیم کدام پیام پیام عدالت است. البته در زمان سفر عبدالبها به غرب اصلا شیخ فضل الله نوری وجود نداشت که تحت فشار باشد. وی در سال 1909 کشته شده بود در حالیکه چند سال بعد است که عبدالبها که تازه از زندان عثمانی ازاد شده بود در سن پیری برای ترویج صلح و عدالت به غرب میرود. از اینکه  مقایسه نویسنده معترض بی معنی است بگذریم. اما شیخ فضل الله نوری توسط مشروطه خواهان و بخاطر مخالفتش با مشروطیت ودمکراسی و برابری حقوق همه شهروندان کشته شد. اندیشه وی با نقطه نظر نویسنده معترض هماهنگ است و هردو تعریف یکسانی از عدالت دارند و ان نفی دمکراسی و نفی برابری حقوق انسانها و کشتار دگراندیشان و دفاع از حق برده داری ونفی ازادی عقیده و نفی ازادی سخن و دفاع از فرهنگ نجاست و تکفیر و قتال و ارتداد و کتک زدن به زنان می باشد. شیخ فضل الله نوری در نوشته اش در رد مشروطیت همین مطالب را ذکر می کند و به همین جهات مشروطیت را طرد می کند و مینویسد که مشروطیت ضد اسلام است زیرا مشروطیت طرفدار برابری حقوق مسلمان با غیر مسلمان و برده با ازاد و زن با مرد است و همه اینها عکس اسلام است. وی ادامه میدهد که دمکراسی مخالف اسلام است زیرا قوه مقننه و قانون گذاری بر طبق اراده و مشارکت مردم با اسلام تضاد دارد چه که مردم باید از فقها تبعیت کنند و هر چه که فقها بگویند تنها قانون معتبر است. نویسنده معترض به همین دلیل با سفر عبدالبها و پیام ایشان دشمنی دارد زیرا پیام ایشان نفی برده داری و اعلان تساوی حقوق همه انسانها و اصل ازادی عقیده و دین و اشتی ادیان  و صلح جهانی و دمکراسی و ازادی و عدالت برای همه ممالک بود. (در ضمن پیام عبدالبها  همان چیزی است که شبحی از ان را خاتمی بعنوان "گفتمان تمدنها" پس از 90 سال بعنوان اصلی اسلامی در سفرهایش به غرب و دیدارش "با حاکمان ان ولایتها"  مطرح نمود که  البته عکس اندیشه  شیخ فضل الله نوری در مورد قتال کافران در دارالحرب بود). انچه که نویسنده معترض می طلبد نظام کشتارو قهرو خفقان است و چنین اندیشه  ضد تمدن،  ضد ایران،  و ضد بشر را "عدالت" میخواند. بی جهت هم نیست که وی اسلام را اخرین دین می داند چرا که این بینش از عدالت را تا به ابد معتبر و قابل اجرا میداند و لذا دین بهایی را که منادی ازادی و دمکراسی و خرد و برابری و صلح است "فرقه جعلی" می شمارد!

عبدالبها و  پیامش در سفر غرب مایه افتخار هر ایرانی اگاه است. ایشان در دانشگاههای گوناگون (مانند استانفورد و دانشگاه متعلق به سیاهان بنام هوارد) ، دهها کلیسا، چند کنیسه،  دهها مجامع طرفداران صلح، مجامع عرفانی،مجامع زنان، مجامع سوسیالیستی، مجامع علمی و غیره سخنرانی کردند و نژاد پرستی سفیدان اروپا و امریکا را مورد حمله قرار دادند و پرخاشگری غرب را انتقاد فرمو دند و جهان را به صلح فراخواندند و از حقانیت اسلام در جمع مسیحیان و یهودیان دفاع کردند و نظام پوسیده مردسالاری را مطرود ساختند و وحدت عالم انسانی و تساوی حقوق همه ملل و ادمیان را اساس دین راستین اعلان کردند و لزوم یادگیری هم شرق و هم غرب از یکدیگر را تأکید نمودند. فلاسفه و ادبا و دانشمندان و بشردوستان همگی از ایشان بعنوان پیامبر صلح تجلیل کردند و باعث افتخار ایران و شرق شدند که بجای تحجر و تکفیر منادی خلاق ارمان صلح و دوستی و عدالت و برابری و وحدت برای جهانیان بودند. کدام ایرانی چنین کرد و کدام ایرانی است که مهر به ایران داشته باشد و به این سفر و پیام افتخار نکند؟ اینها هستند "حاکمان ان ولایتها" که با ایشان ملاقات داشتند: اساتید دانشگاه، سیاهان،  طرفداران صلح، طرفداران نهضت ازادی زنان، عرفا، علما، کشیشان، رهبران فرهنگی و فقرا و مستمندان و مردم از هر قشر و طبقه ای. در همین سفر بود که بزرگانی نظیر خلیل جبران و گراهام بل (مخترع تلفن)  با ایشان دیدار میکنند و شیفته ایشان میشوند.  همان ارمان صلح و دوستی عبدالبها بود که تولستوی را شیفته دین بهایی کرد و شکیب ارسلان را به تجلیل ایشان وادار نمود. سخنرانیهای عبدالبها در غرب چاپ شده است و کسی نیست که انها را بخواند و ستایش نکند. حال نویسنده معترض که به افتراهای شهبازی خرده نمیگیرد همانند او جز افترا نمیگوید و این سفر را دیدار "با حاکمان ان ولایتها" میخواند!

 

اعتراض دوم: نویسنده میگوید در اسلام خداوند گفته که دیگر دینی برای مردمان نمی فرستد.

پاسخ: هرگز خداوند در اسلام چنین نگقته است. اگر اسلام اخرین دین است و نویسنده هم پیام شیخ فضل الله نوری را پیام  اسلام وعدالت می داند در ان صورت باید بگوییم که خدا دین را صرفا برای سلب حقوق بشر و ظلم و تبعیض و کشتار و عقب افتادگی فرستاده است و اینکه بزرگترین دشمن تمدن و ایران و بشریت دین خداست. واضح است که چنین نیست و چنین موجودی نه خدای مهربان بلکه بتی مخلوق یک ذهن ضد انسان و تمدن است.

جالب است که اعتراض نویسنده به دین بهایی همان اعتراضی است که مسیحیان بر اسلام کردند. انها هم میگفتند که در مسیحیت خداوند گفته که دیگر دینی برای مردمان نمی فرستد. مسلمانان با بهانه تحریف به جای جواب جهاد کردند و عبرت نگرفتند و حالا همان حرف را علیه دین بهایی میزنند.

اما اسلام هرگز چنین نگفته است. قران و احادیث گفته اند که بعد از محمد نبی نمی اید و این فقط و فقط به این معنی است که در داخل دوران اسلام جانشینان پیامبر اسلام بخلاف جانشینان  موسی پیامبریهود (که همه نبی بودند) نبی نخواهند بود. شیعه ان جانشینان را امام و ولی میداند و سنی به خلافت معتقد است. ایه قران محمد را فاقد پسربلکه خاتم نبیین می خواند چرا که بحث در مورد جانشینی پیامبراست و در حدیث هم امده است که اگر پسر پیامبر یعنی ابراهیم زنده میماند نبی می بود (لو عاش ابراهیم لکان نبیا). همینطورپیامبر خطاب به امام علی بیان کرد که نسبت تو به من مثل نسبت هارون به موسی است با این تفاوت که بعد از من نبی نیست. واضح است که این فقط و فقط به این معنی است که علی همانند هارون جانشین پیامبر است ولی بخلاف موسی که جانشینش هم نبی بود جانشین محمد نبی نیست بلکه امام و ولی است. اینها هیچیک ربطی به پیامبرهای بعد از اسلام ندارد. عقلا هم مگر میشود که شریعتی که بردگی را حرام نکرده و فقهایش همگی ارتداد را واجب القتل دانسته و صحبت از نجاست دیگران و تبعیض حقوق میان گرو ههای گوناگون مینمایند حکم خدا برای ابد باشد؟ البته برای نویسنده معترض که پیام شیخ فضل الله نوری را پیام  عدالت می داند جواب مثبت است ولی برای دوستداران بشر چنین نمی تواند باشد. به اعتقاد بهایی هیچ دینی اخرین دین نیست و هر دینی که زمانش گذشت بجای تکامل باعث  پسروی میشود. اما بهایی معتقد است که حقیقت همه ادیان یکی است و دیانت بهایی اسلام راستین یعنی تجدید حقیقت اسلام به وحی الهی بر طبق نیازهای این زمان است. اسلام برای زمانش کامل بود همانطور که همه ادیان در زمانشان کامل بودند. 

 اعتراض سوم:

 

چرا شما مراکزروحانیتان را در اسراییل قرار داده اید که نسبت به اعراب ظلم میکند؟

 

 پاسخ: این بهاییان نبودند که اسراییل را بعنوان مرکز خود انتخاب کردند بلکه ناشکیبایی افرادی نظیر نویسنده معترض است که باب را به قتل رساند (و حتی 20 سال قبل مقدسترین مکان بهایی در ایران  یعنی خانه باب را با خاک یکسان کردند) و نه تنها مانع دفن ان جسد مطهر در ایران شد بلکه هنوز هم به نبش قبر و اتش زدن مردکان بهایی می پردازد.  همینطور این  شما بودید که شارع بهایی را به بغداد و بعد به زندان عکا در فلسطین تبعید کردید. بهاءالله در فلسطین در سال 1892 یعنی 60 سال قبل از انکه اسراییلی وجود داشته باشد وفات کرد و در نتیجه فلسطین که بعدا اسراییل شد مرکز روحانی بهایی شد و جسد باب نیز در انجا مستقر گشت. تنگ نظری و ناشکیبانی افرادی نظیر نویسنده و تبعید و ظلم شما بود که به چنین اتفاقی منجر شد. حال نظایر انها بجای ندامت از این ظلم و تبعید، با بی انصافی و بیرحمی بر قربانی ظلم خود می تازند و طلبکار هم میشوند که چرا شارع بهایی در اسراییل وفات نمود!  مثل این است که کسی بگوید که چرا مسلمانان بیت المقدس را در اسراییل قرار دادند! حداقل کار مسلمانان داوطلبانه بود ولی بهاءالله داوطلب زندانی شدن در فلسطین نشد. بهتر است که نویسنده بجای حملمه به مظلوم به ناشکیبایی مذهبی خویش بتازد.

دین بهایی وضعیت حاکم بر دنیا از جمله فلسطین را عادلانه و انسانی نمیشمارد (همانگونه که برده داری توسط مسلمانان در سودان یا تجاوز به حقوق زنان در کشورهای خاورمیانه و دیگرانواع ظلم را نیز عادلانه نمیداند) و به همین جهت است که به تغییر فرهنگ خشونت جهانی و نهادهای تبعیض اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و بین المللی در سرتاسر عالم کمر بسته است. اما راه چنین تغییری را تقلیب دلهای مردمان، تحول ساختاری در سرتاسر جهان، و ایجاد فرهنگ نوعدوستی و وحدت میشمارد و نه کشتار دسته جمعی و تشویق نفرت و بیگانگی و تبعیض حقوقی گروههای مختلف بر اساس دین و نژاد و جنسیت و وطن و اعتقادات ایشان. به یک کلام دین بهایی با هر نوع استعمار و استثمار مخالف است نه انکه ناراحت باشد که چرا خودش استعمارگر نیست و این را حق خود بداند  که به همه جا چیره شود و عدالت را هم همین آرمان تبعیض و ناشکیبایی بداند! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 17:24  توسط بیان  | 

رابطه بهاييان با انرژي هسته اي!

واکنش کيهان به بيانيه منتشر شده در سازمان ملل اسفنديار صفاري - یکشنبه 21 آبان 1385 [2006.11.12]

نماينده جامعه بين المللي بهائيان در مقر سازمان ملل بار ديگر از صدور بخشنامه اي محرمانه از سوي وزارت کشور بر عليه اقليت بهائي کشور خبر داد. به گفته "باني دوگال"، وزارت کشور از استانداري ها و فرمانداري ها خواسته است تمام فعاليت هاي بهائيان از جمله وضعيت مالي آنان، تعامل اجتماعي و ارتباط آنها با محافل خارجي را تحت کنترل قرار دهند.

بهائيان در فهرست

نماينده جامعه بهائيان در سازمان ملل در اين باره همچنين گفته است که "سندي در دست دارد که متعلق به وزارت کشور جمهوري اسلامي مي باشد که شامل بخشنامه اي محرمانه براي معاونان امنيتي و سياسي استانداري هاي کل کشور مي باشد، در اين سند آمده است که استانداري ها و فرمانداري هاي کل کشور بايد پرسش نامه هاي مفصلي را درباره شرايط و فعاليت هاي بهائيان تکميل کنند."

به گزارش بي بي سي "باني دوگال" در توضيحات بيشتر خود پيرامون اين مساله گفته که "حدود يک هفته پيش اين سند را دريافت کرده و از اصالت آن اطمينان کامل دارد." وي اضافه کرده: "اين سومين سند محرمانه در باره تحت نظر گرفتن بهائيان است که ما دريافت کرده ايم و من درباره صحت آن ترديد ندارم. اين نامه محرمانه بوده و در اختيار مقامات فرمانداري ها در سراسر کشور قرار گرفته و يکي از آنان آن را فاش کرده است."

خانم دوگال در سخنان خود همچنين يادآور شده بود که "بارها مراتب نگراني جامعه بين المللي بهائيان را به اطلاع دفتر نمايندگي ايران در سازمان ملل رسانده ولي هرگز نتوانسته است پاسخي دريافت نمايد." درهمين ارتباط يک کارشناس سازمان ملل و وابسته به وزارت امور خارجه آمريکا گفته است: "به نظر مي رسد نهادهاي مختلفي در داخل حکومت ايران به طور سازمان يافته در حال جمع آوري اطلاعات در باره افراد بهائي هستند. اين مي تواند به نقض شديد تر آزادي هاي ديني بهائيان بينجامد."

ظرف يک سال گذشته اين دومين باري است که به گفته جامعه بهايان ايران وزارت کشور با صدور بخشنامه و يا ارسال نامه هاي محرمانه به نهادها و سازمان هاي حکومتي خواهان انجام اقدامات عملي عليه شهروندان بهائي شده است. بنا به گفته اين جامعه، قبلا وزارت کشور با ارسال نامه محرمانه اي به ستاد کل نيروهاي مسلح کشورو همچنين نهادهاي ديگر امنيتي خواستار شناسائي بهائيان و انجام مراقبت هاي ويژه در مورد فعاليت هاي اجتماعي آنان شده است. مجلس نمايندگان آمريکا نيز با صدور قطعنامه اي اقدامات وزارت کشور جمهوري اسلامي را محکوم کرده است. گفته مي شود پيش نويس قطعنامه ديگري در همين زمينه در دستور کار مجلس نمايندگان آمريکا قرار گرفته است.

کيهان: نماد خيانت به ايران

انتشار سند منسوب به وزارت کشور عليه بهائيان در مقر سازمان ملل، روزنامه کيهان را بر آن داشت با نوشتن يادداشتي تند بهائيت را نماد خيانت به ايران قلمداد کند.

روزنامه کيهان در يادداشتي تحت عنوان "تحليلي از مناسبات بهائيت و صهيونيسم" بهائيان را آماج حملات فراواني قرار داده و از جمله آنها را متهم به ترور رزمندگان اسلام و نيروهاي انقلابي در طول جنگ هشت ساله با عراق کرده است.

کيهان در اين باره مي نويسد: "دشمني هاي اسرائيل با انقلاب اسلامي و حمايت هايش از رژيم بعث عراق در جنگ تحميلي عليه ايران واضح تر از آن است که لازم به بيان باشد، سربازان و خلبانان و شيوه هاي جنگي اسرائيل گوياي گوشه اي از اين دشمني است. هجوم تبليغي و جنگ رواني که هنوز هم ادامه دارد نمونه ديگري از آن است. بهائيان نيز در اين قسمت عقب نماندند و در طول جنگ تحميلي آرزوي شکست ايران را داشتند."

اين روزنامه در ادامه "اعترافات بهائيان نجات يافته از بهائيت در اين مورد" را "گوياتر از هر مطلب ديگري" عنوان و ادعا کرده: "با آنکه در جهت حفظ اين مرز و بوم همه گروه هاي ملي و ديني [يهودي، مسيحي و زرتشتي] شهيد تقديم کشور خود کردند، ولي بهائيت حتي سعي در ترور رزمندگان و نيروهاي فعال انقلابي را داشته است. در بحث انرژي هسته اي که همه ايرانيان آن را حق مسلم خود مي دانند، بهائيت با فشار مشترک آمريکا و اروپا سعي دارد که ايران را از اين حق خود محروم کند و به اصطلاح حقوق خود را! همسنگ حق ملي و منافع ملي ايران جلوه دهد و اروپا و آمريکا را وادار به چانه زني بر سر آن کند."

کيهان در ادامه مي نويسد: "براستي با توجه به ادعاها و عقايد بي ريشه بهائيت و همکاري آنان با دشمنان امت اسلامي و ايران عزيز و به خطر انداختن منافع ملي و بين المللي [مانند قدس و فلسطين مظلوم] براي پيروان اين گروه چه دلخوشي و انگيزه اي وجود دارد."

نويسنده اين يادداشت سپس با اشاره "به تلاش هاي آيت الله فلسفي" که به نوشته کيهان "حتي در رژيم گذشته نيز عليه بهائيان تلاشهاي فرهنگي زيادي داشته است"، و به نقل از او درباره شهروندان بهائي مي نويسد: "صهيونيست ها و بهائي ها دو وابسته صريح و برده و بنده امريکا هستند. من از نظر سياسي دريافتم که انگليس فلسطين را به دست صهيونيستها، مرکزي براي آنها قرار داد و آمريکا هم مي خواست ايران را به دست افرادي نظير دکتر ايادي، مرکز بهائي ها کند و در خاورميانه دو پايگاه داشته باشد. امروز مردم ايران بدانند که اگر خداي ناخواسته انقلاب اسلامي ضربه ببيند و آمريکائي ها دوباره بر ايران مسلط شوند ايران، فلسطين دوم خواهد بود. آنها، بهائي ها را مانند صهيونيست ها مسلط مي کنند و مسلمانان ايران را که مالک اين سرزمين هستند مانند فلسطيني هاي مسلمان، به دربدري و اسارت و بدبختي مي کشانند."

هزاران بهائي در ايران زندگي مي کنند که از بسياري از حقوق شهروندي محرومند. بهائيان کشور از تحصيل در دانشگاه ها و يا پذيرفته شدن در سازمان ها و نهادهاي فرهنگي، اجتماعي و علمي محرومند و هرگز به آنها اجازه استخدام شدن در مراکز و ادارات دولتي داده نشده است. بسياري از آنها به همين دلايل مجبور به ترک کشور شده اند و تعدادي نيز در زندان ها بسر مي برند. سال گذشته يکي از رهبران بهائيان به نام "زبيح الله محرمي" هم که به مدت ده سال در زندان يزد زنداني بود، در مدت مرخصي استعلاجي کوتاهي که به وي داده شد، جان باخت.

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و يکم آبان 1385ساعت 18:23  توسط بیان  |  نظر بدهید


مجلس مناظره باب با علمای تبریز

تورج امینی

(بخشی از کتابی است در باره زندگانی سید باب و ارتباط آیین بابی با جریان روشنگری در ایران)

چنان که دیدیم دو اتفاق پیاپی و تقریبا همزمان چهره ظاهری بابیت را در ایران دگرگون کرد و اذهان مردمان را از تصور وابستگی های بین بابیّت ، اسلام و شیخیّه ، پاک ساخت. اولین اتفاق نوشتن کتاب بیان توسط سید باب در قلعه ماکو و در تلو آن اعلان فلسفه اعتقادی و احکام جدید دین بابی و دومین اتفاق اعلان نسخ اسلام توسط سران بابیه در بدشت بود. اینک نوبت سومین واقعه بود که آن دو حرکت را در سیر بابیت ثبات بخشد و رسما اعلام کند که موعود مسلمانان ، داعیه پیامبری برافراشته است. واقعه سوم ، در مجلسی رخ داد که در تبریز برای استنطاق از باب ترتیب داده بودند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام  در ساعت 11:47 | لینک  |  آرشیو نظرات یک نظر

https://www.gozaar.org/template1.php?id=305

داس مرگ بر شاهرگ آینده‌ی یک نسل از جوانان بهایی

شماره‌ی - آبان - نوامبر - حقوق اقلیت‌های قومی و مذهبی

خسرو شمیرانی

«ایران محل تولد بنیانگذار دیانت بهایی؛ و از این رو سرزمین مقدس بهاییان ایرانی و غیر ایرانی است. اما از فوریه‌ی 1979 بدین سو، این محل سرزمین کابوس‌های پیروان این دین شده است. گرچه از آغاز ظهور دین بهایی در میانه‌ی قرن نوزدهم، معتقدان به آن، در سراسر ایران، گاه مورد حمله‌ی ماموران دولتی، و گاه دست خوش یورش‌های برخی از مردم گوش به فرمان ملایان بوده‌اند؛ انقلاب اسلامی بی‌تردید سرآغاز سرکوب سیستماتیک و «قانونمند» این گروه را رقم زده است. در این مقطع، همان قماش مجتهدینی که فتوا به مباح بودن خون معتقدان به این دین را می‌‌دادند، حکمرانان بی رقیب سرزمین «اولین بیانیه‌ی حقوق بشر» (منشور کورش کبیر) در جهان شدند.»

" هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره مند شود ... آموزش عالی باید با شرایط مساوی بر روی همه باز باشد." (بند 26 اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر)

 ایران محل تولد بنیانگذار دیانت بهایی؛ و از این رو سرزمین مقدس بهاییان ایرانی و غیر ایرانی است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام  در ساعت 11:33 | لینک  |  آرشیو نظرات نظر بدهید

نو آوری ها در ظهور حضرت باب

(از ديدگاه بهائی)

پيشگفتار

امروزه لفظ "تجدد" بيشتر مرادف با مودرنيسم و در ارتباط با تفکّرات معيّنی ذکر مي گردد مثل سکولاريزم, پيشرفت علم و صنعت, مظاهر تمدّن غرب و غيره. اما چنين مقولاتی در آثار حضرت باب کمتر مورد توجه قرار گرفته اند. بدين جهت اين مقاله به بحث و تحقيق درباره اصل معنای کلمه| تجدد يعنی «نوآوری» يا «از نو گرديدن» می پردازد و به برخی از نوآوريهای ديانت بابی اشاره می نمايد.

برخی از احکام در بيان فارسی و ساير آثار بابی از ديدگاه امروزه نا متعارف به نظر می رسند و شايد اين شبهه را ايجاد کنند که از خرافات و افکار عقب مانده سرچشمه گرفته باشند,


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام  در ساعت 14:42 | لینک  |  آرشیو نظرات نظر بدهید

(گرفته شده از وب سایت http://www.bahai.org/ )

ايران اقدامات مخفيانۀ خود را براى تحت ‌نظرگيرى بهائيان شدّت مى‌بخشد

نيويورک، ۲ نوامبر ۲۰۰۶

وزارت کشور جمهوری اسلامی ایران در اقدامی شوم به مقامات سراسر کشور دستور داده است که عملیّات تحت ‌نظرگیری بهائیان، به ویژه کنترل فعّالیّت‌هاى اجتماعى آنان را شدّت بخشند.

وزارت کشور از مقامات استانداری‌های سراسر کشور خواسته است که پرسشنامۀ مفصّلی در باره شرایط و فعّالیّت‌های بهائیان، از جمله چگونگی «وضع مالی»، «تعامل اجتماعى» و «ارتباط آنان با محافل خارجی» را تکمیل نمايند.

دستور اخیر وزارت کشور جمهوری اسلامی در این زمینه درنامه‌ای به....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام  در ساعت 6:55 | لینک  |  آرشیو نظرات 14 نظر

واقعیت چهارم: چنانکه در بخشهای گذشته دیدیم عین اتهامی که بهائی ستیزان در مورد ارتباط با سیاستهای خارجی برآئین بهائی وارد می کنند دشمنان ادیان گدشته، از جمله اسلام، نیز بر آن ادیان وارد کرده اند. به علاوه دیدیم که همین مطلب که چنین نوع اعتراضی صرفا در هفتاد سال اخیر-و نه در صدسال اولیه تاریخ بهائی- بر بهائیان عنوان گردید به خوبی نشان می دهد که این اتهامات کاری به واقعیت تاریخی آئین بهائی ندارد بلکه تنها بازتابی از تغییر حساسیتهای فرهنگی در ایران است. به عبارت دیگر گفتمان یکطرفه بهائی ستیزان در باره آئین بهائی همواره در قلمرو خیال ضورت می پذیرد و بنابراین در هر زمان محتوای تعریف آئین بهائی چیزی نخواهد بود مگر آنچه که مردم در ان زمان به آن حساسیت داشته باشند. از اینجاست که همه این تاریخها و اتهامات در تناقض مطلق با یکدیگرند که این هم نشان می دهد که همه این اتهامات صرفا بیان شرح حال (اتوبیوگرافی) خود اتهام زنندگان است و کاری به حقیقت عینی ندارد. قبلا هم دیدیم که از نظر منطق و خرد این ادعا که آئین بهائی پرداخته بیگانگان برای عقب افتاده نگاه داشتن ایران است نمی تواند درست باشد چراکه آموزه های پیامبر بهائی در صد و شصت سال پیش همان اصولی بود که تازه روشنفکران ایرانی آنها را به عنوان لوازم رشد و پیشرفت ایران مطرح می کنند. اما در این آخرین بخش از این بحث به چند اتهام مشهورتوجه می کنیم تا ویژگی شیادانه و دروغ باف این نوع گفتمان را از نزدیک لمس کنیم. در آنجه که می اید به طور فشرده به بررسی سه اتهام می پردازیم:....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام  در ساعت 9:33 | لینک  |  آرشیو نظرات یک نظر

واقعیت سوم: چنانکه دیدیم آئین بهائی آرمان پیشرفت و تو سعه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را برای ایران به ارمغان آورد. به علاوه چون پیامبر بهائی از ایران برخاست در نظر پیروانش، ایران مقدس ترین جای دنیاست و کوشش به آبادی و ترقی ایران وظیفه دینی هر بهائی است. در واقع اگر مردم دیگر کشورها ادعا نمایند که آئین بهائی ساخته شده تا در سرتاسر دنیا از منافع ایران و سیادت ایران دفاع شود سخنشان چندان نابجا نیست. زیراکه حتی بهائیان غیر ایرانی نیز به خاطر بهائی بودنشان عاشق ایرانند چه رسد به بهائیان ایرانی. اما دشمنان ایران و دشمنان حقیقت –و این دو یکی هستند زیرا راه جلوگیری از پیشرفت ایران بازداشتن ایران و ایرانیان از حق آزادی سخن و بیان است چه که فقط دشمنان حقیقت از آزادی سخن می ترسند- در عین حال که ناجوانمردانه بهائیان را از حق دفاع از عقائدشان در رسانه ها و مطبوعات و چاپخانه ها و دانشگاهها و مدارس محروم ساخته اند در کمال وقاحت مرتبا در روزنامه و رسانه ها به آئین بهائی حمله می کنند و هر اتهامی که در تخیلشان می گنجد به ان نسبت می دهند و این شیوه ترسو صفت و ناجوانمردانه را پژوهش وعدالت دینی می خوانند!

در ارتباط با آئین بهائی باید گفت که دشمنان بهائی بیش از هرچیز از حربه افترا مدد جسته اند. آنان هرآنچه را که مردم ایران به ان حساسیت داشته باشند به بهائیان نسبت می دهند.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام  در ساعت 9:30 | لینک  |  آرشیو نظرات نظر بدهید

واقعیت دوم: در بحثهای بعدی خواهیم دید که همه "تاریخها" و نظریاتی که کوشیده اند آئین بهائی را به سیاستهای خارجی بچسبانند مشتی دروغ و تحریف حقیقت تاریخی بیش نیستند. اما قبل از ان بحث لازم است که به صورت منطقی و علمی به بررسی این ادعا بپردازیم که آیا آئین بهائی می تواند ساخته سیاستهای خارجی باشد یا نه؟ پاسخ این سوال آسان است. اگر آئین بهائی توسط سیاستهای خارجی و به منظور عقب افتاده نگاه داشتن ایران ساخته شده باشد دران صورت باید آموزه هایش باعث ترویج خرافات، و مانع پیشرفت و تکامل ایران عزیز باشد. به عکس جهان بینی دشمنان قسم خورده این آئین باید عوامل مترقی در پیشبرد و تکامل ایران بوده و باشد. از اینجاست که باید گفت آنچه که پیش از هرچیز بطلان ادعای دشمنان آئین بهائی را به اثبات می رساند تناقض درونی دو مرحله از اعتراضات و حملاتی است که یکی در هفتاد سال اولیه ظهور این دیانت و دیگری در دوران متاخر، علیه آن مطرح شده و میشود. وقتی سخنان و اعتراضات بهائی ستیزان را در گذشته و حال پهلوی هم می گذاریم دروغ بودن اتهامات جدید را آشکارا متوجه می گردیم. چنانکه گفته شد در ابتدا مبنای حمله پاسداران فرهنگ خردستیز بر آئین بهائی آن بود که چرا این آئین از دمکراسی سیاسی حمایت کرد، و به برابری حقوق زنان و مردان تاکید نمود، و بردگی را حرام ساخت، و از آزادی عقیده و مذهب دفاع کرد، و اصل نجاست گروههای دینی را لغو نمود، و برابری حقوق همه شهروندان از جمله اقلیتهای مذهبی را موکد ساخت، و حکم ارتداد را نسخ نمود، و فرهنگ جادو و خرافات را از ریشه بر کند، و از لزوم تطابق دین و دانش و خرد سخن گفت، و بجای تکفیر و تبعیض و نفرت و جنگ با دیگر مذاهب، بر وحدت حقیقت همه ادیان و لزوم معاشرت و دوستی با پیروان آنان اصرار ورزید....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پیام  در ساعت 9:25 | لینک  |  نظر بدهید نظر بدهید

طرد آئین بهائی بر اساس این دروغ که این آئین ساخته سیاستهای خارجی است مطلبی نسبتا جدید است. در واقع در هفتاد سال اولیه ظهور باب و بهاءالله دشمنان آئین جدید که از هیچ نوع دروغ و افترائی در رد نهضت نوین روحانی خودداری نکردند هرگز از ارتباط این آئین با سیاستهای خارجی صحبتی نکردند. بلکه به عکس، اعتراضاتشان در ان موقع مربوط به مسائلی بود که در فرهنگ ان زمان بد و پلید به حساب می امد. اما بعد که فرهنگ ایرانیان قدری غیر مذهبی تر شد و تعریف بد و پلید هم دگرگون گردید دشمنان دین بهائی به افترائات سیاسی در حق فرهنگ نو آور بهائی روی نمودند تا انکه روشنفکران و تحصیل کرده ها را نیز از آئین نوین بترسانند و ناشکیبائی و تنگ نظری مذهبی خود را پشت نقابی از وطن دوستی و ایران دوستی پنهان کنند و مانع شوند که ایرانیان در مورد آئین نوین ایرانی دست به پژوهش مستقل زنند تا انکه ایران عزیز در چنگال دیو سنت پرستی و عقب افتادگی و جهالت گرفتار اید. در گذشته اعتراض به دین بهائی بر این اساس توجیه می شد که این ائین، بدعت مذهبی و ارتداد می باشد. استدلال دشمنان بهایی در نفی حضرت بهاءالله این بود که ان حضرت مدعی وحی جدید از جانب خدا شده است در حالیکه قوانین اسلام تا به ابد قابل اجراست. در اثبات این ادعا بود که این نویسندگان از پلید بودن آموزه های بهائی و تضاد آن با اسلام سخن می گفتند. مثلا کسانی مانند شیخ فضل الله نوری می گفتند که بهائیان دشمن ایران و اسلامند زیرا که انها طرفدار دمکراسی و حکومت پارلمانی هستند، یا انکه بهائیان ویرانگر ایرانند زیرا از لزوم آموزش دختران و مدارس دخترانه سخن می گویند، یا آنکه بهائیان دشمن خدا هستند بخاطر اینکه بر خلاف قران از تساوی حقوق همه ایرانیان ازجمله اقلیتهای مذهبی دم می زنند، یا انکه بهائیان حقیقت ستیزند زیرا که برده داری را حرام می شمارند، یا انکه با مملکت محروسه خصومت دارند زیرا هیچکس را نجس نمی دانند ودر فکر انهدام دین و دینداریند چه که آزادی عقیده و دین را حق انفکاک ناپذیر هر انسانی می شمارند. هزاران بهائی در تاریخ ایران بر اساس همین اتهامات کشته و زندانی و تبعید شدند. اما .....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:0  توسط بیان  |  نظر بدهید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 20:7  توسط بیان  |